پدر حمید همین چند روز پیش فوت کرد، تلفنی خبرش کردند. آخرین بار او را پنج سال پیش دیده بود. یکشنبه اینجا مراسمی برپا بود که حداکثر 50 نفر آدم آمده بودند، تازه حمید از قدیمیها و سرشناسها است والا حتما همان 50  نفر هم جمع نمیشدند. زنش که صحبت میکرد، میگفت از اینکه بعد از این همه سال از بیماری به آرامش رسیده خوشحالیم ولی از اینکه نمیتوانیم برویم سر خاکش زجر میکشیم..

امروز خبر فوت معلمم دست به دست گشت. همیشه یادم بود چقدر دوستش دارم ولی امروز یادم افتاد چقدر دلم برایش تنگ شده، چند وقت بود که ندیده بودمش، چند وقت بود که خودم را به دست روزگار سپرده بودم و سراغی هم ازش نگرفته بودم. دلم خیلی گرفت، نمیدونم برای خودم که حتی نمیتوانم به مجلس ختمش بروم یا برای اینکه به راحتی از کنار آدمهایی که دوستشان دارم گذشتم برای اینکه میخواستم زندگی بهتری برای پسرم فراهم کنم. نمیدانم اصلا این زندگی بهتر فراهم میشود یا من دلم را به توهمی خوش کرده ام که ساخته ذهن من است و وجود خارجی ندارد.

برای من روزگار سختی است، اشتباه نکنید، خدا را شکر «همه چی آرومه»، حتی خیلی از مواقع آرامش درونی هم هست ولی یک چیزهایی خیلی کم است. یک چیزهایی که من به عنوان » ارزش» میشناسم و با آنها بزرگ شدم و هنوز هم به آنها باور دارم. یک چیزهایی که نفس فاصله داشتن، نفس کیلومترها دور بودن، آنها را کم رنگ میکند، نمیتوانم به آنها پایبند باشم حتی اگر بخواهم