تو بچه های فامیل پسرعمه  بلقیس خنگ تر از همه ی ماها بود و هر چی بهش می گفتن باور می کرد.یک روز وسط بازی خیلی جدی برگشت و گفت پینوکیو واقعا وجود داره بچه ها! ما هم پخ زدیم زیر خنده. اونم برای اینکه کم نیاره شروع کرد به دری وری بافتن و قسم خوردن .  هر چی می گفت ما بیشتر می خندیدیم و اون بیشتر لجش می گرفت.آخر  تفنگ پلاستیکی اش رو پرت کرد و پاشد گفت شماها خیلی احمقین همه میدونن که پینوکیو راستهههههههههه!!!!! بعدش هم شروع کرد به جیغ زدن. همین موقع در باز شد و شوهر عمه ام اومد تو اتاق و گفت بچه چرا زر می زنی؟ پسر عمه ام پرید پاچه شلوار باباش رو گرفت و گفت : پدر، پدر مگه تو نگفتی که پینوکیو راسته؟ به اینا بگو که پینوکیو حقیقت داره ! شوهر عمه ا م نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: چرا چرت و پرت میگی؟من کی گفتم پینوکیو وجود داره؟پینوکیو کارتونه ! پسر عمه ام  مثل بادکنکی که بادش در رفته باشه با ناباوری به پدرش نگاهی کرد و سرش را انداخت پایین .انگار در یک لحظه تمام باور های کودکی اش شکست. اشک و عن دماغ پشت لبش قاطی شده بود و از چونه اش آویزون بود و با سر گردونی وسط اتاق میخکوب شده بود. شاید هم نمی دونست توی دنیایی بدون پینوکیو چطور باید زندگی کنه. صحنه انقدر دردناک بود که حتی ما هم با همه ی رذالت کودکانه مان نتونستیم بخندیم…

بعد تر نوشت  :حیف که بعضی از ماها بزرگ میشیم بدون اینکه باور هامون بشکنه. نه پدری از در وارد می شود  که افسانه را از حقیقت جدا کند و نه شعورمون رشد می کنه تا خودمون وقایع رو تحلیل کنیم.لاجرم ماها بزرگ میشیم بدون اینکه بفهمیم پینو کیو فقط و فقط یک قصه است و کار کردش تنها در پیام انسانی است که بازگو می کند.داستان ساده ای که در همه ی قصه های دنیا از اول تا آخر تاریخ تکرار شده است ؛ ماجرای انسان بودن.

اما خوب چون آدم بودن سخته ما ترجیح میدیم بند کنیم به دماغ  چوبی پینوکیو و کلاه پدر ژپتو و سایز سوتین فرشته مهربون و یادمون بره که  اصل حکایت چیز دیگری است.