تو تاریکی می خزم توی کوچه.کلید را از زیر گلدان شمعدانی بیرون می آورم. شب یلداست اما  اندرونی سوت و کور است. انگار بلند ترین شب سال بدون هیچ نشانی از اینجا گذشته است ،دلم می گیرد. از شب چره و آجیل و هندوانه خبری نیست. کلید را در فقل می چرخانم و آهسته بدرون خانه می خزم. نور مهتاب وسط حوض ولو شده است. اما هیچ کس این دور و بر نیست که بخواند:

امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام،حبیبم اگر خوابه، عزیزم رو میخوام

خواب است و بیدارش کنید،مست است و هوشیارش کنید

گویید فلونی اومده، اون یار جونی اومده

هیچ چیز نیست جز تاریکی.کورمال کورمال می خزم  توی راهرو و از  راه پله می روم به سمت اطاقم،  آیینه ام را جا گذاشتم. باید بروم توی اطاق  و آیینه ام را بردارم. این روزهای آخر از ریخت همشان خسته شده بودم. هر کدام شاخی روی سر داشتند. شاخی از حماقت و زورگویی که حالم را به هم می زد. از روزی که آیینه ی بزرگ خانوم جان شکست اینجوری شد. به هر کس می گفتی روی سرت شاخ داری فحش می داد و انکار می کرد. از همین شاخ هایشان خسته شده بودم. دیگر نمی تونستم اون قیافه های مضحک را تحمل کنم. روزی که اینجا آمدیم هیچ کدام شاخ نداشتیم.اصلا از همین شاخ ها بود که فرار کرده بودیم. اما کم کم شاخ هایشان جوانه زد. اگر آن روز لعنتی آیینه نمی شکست شاید می شد این را نشان داد. اما هیچ کس گردن نمی گرفت وقتی آیینه ای در کار نبود.  هرکدام شبیه همان چیزی شده بودند که از آن گریخته بودند. کی بود که می گفت آدم شبیه دشمنانش می شود؟ ..

در را باز می کنم و به درون اطاق می خزم. باید آیینه ام را بردارم. بدون آیینه من هم هر لحظه ممکن است شاخی در بیاورم بدون آنکه آن را باور کنم. باید هر لحظه در آیینه بنگرم تا بدانم کجای واقعیت ایستاده ام. . دستهایم در گنجه می کاود. پیدایش می کنم  آیینه ی کوچک قدیمی ام را. ماه توی اطاق تابیده. چمباتمه می زنم روی زمین. از توی جلد مخملی اش می کشم بیرون و در روشنایی مهتاب به خودم نگاه می کنم، آنچه می بینم را باور نمی کنم :دو شاخ نازک و بی رحم روی سرم جوانه زده است.

فریادی می کشم و روی زمین می افتم..