کریسمس  در غربت دل گیر است. کلافه ام و بیکار و بی کس و کاری ام انقدر بزرگ و وحشتناک است که خودم را هم می ترساند. بیخود و بیجهت توی خیابانها پیاده گز می کنم، گاهی می سرم توی یک کافه و یک فنجان قهوه می خورم. بیرون همه جا چراغانی شده  و مردم ظاهرا خوشبخت تر از من در کنار خانواده هایشان یا با بسته های بزرگ خرید عید با عجله در حرکت هستند. شتاب و سرخوشی شان با حال من نمی خواند. نه جایی دارم که بروم و نه کسی را که ببینم. پاهایم بی هدف روی اسفالت کشیده می شود  و بیشتر از همیشه  احساس تنهایی می کنم.دوستانی دارم، اما چیزی که  می خواهم دوست و بار و نایت کلاب و خیابان نیست. دلم گرمای یک محیط خانوادگی و محبت و صحبت و یک جمع ساده و صمیمی می خواهد. همراه سیل جمعیت وارد مرکز خریدی می شوم ، عکس سانتا کلاوز از پشت پنجره  مغازه ای به من لبخند می زند . رویم را که بر می گردانم  قیافه ی آشنایی با لبخند اسمم را صدا می کند و دستهایش را باز می کند و به سمت من میاید. آقای بانیتو است. پیرمرد ایتالیایی  و همسرش که چند ماه  اول مرا پانسیون کرده بودند. از حال و احوالم می پرسد و اینکه کریسمس ایو را چطور خواهم گذراند. بغض می کنم و عین بچه ها می گویم که تنها هستم و هیچ برنامه ای ندارم.با مهربانی بازویم را می گیرد و  دعوتم می کند که برای شام کریسمس به جمع خانوادگی شان بپیوندم.به سبک ایرانی تعارف می کنم  اما او با مهربانی خاص ایتالیایی اش زیر بار نمی رود، من هم دعوتش را با خوشحالی می پذیرم.

امروز با یک بطری شراب و یک کارت کوچک تبریک سال نو زنگ در خانه ای را فشار دادم که نزدیک یک سال پیش برای اولین بار به آن وارد شده بودم. اولین کسی که به استقبالم می آید  جو سگ سیاه بزرگی است که آن روزها کلی باهم رفیق شده بودیم.  وارد می شوم ،خانه بوی خانه می دهد. خیلی زود بوی غذا و آدمیزاد و مهربانی گرمم می کند. وقتی سر سفره می نشینیم  هر کس از جایی است. من  ایرانی ام ، اقای موری استرالیایی است ، هر کس از جایی است ،انگلیسی، اسکاتلندی ، پیرزنی که مدام از خاطرات جنگ دوم جهانی می گوید آلمانی است و دختر جوانی که به جای من آنجا پانسیون شده است ژاپنی است، خود بانیتو ها هم که ایتالیایی هستند.همه فارغ از سن و جنسیت و قومیت و ملیت دور یک میز نشسته ایم و غذا و شراب و کیک محشر است.خانوم بانیتو با خوشحالی می گوید که این یکی از بهترین کریسمس های زندگی اش است. من هم موافقم،آرزوی کریسمس من برآورده شده است.  در اوج تنهایی  و غربت در یک جمع خانوادگی نشسته ام و به نحو بی دلیلی خوشحالم.

گاهی خوشحال بودن به همین سادگی است. فراموش کردن اختلاف ها و پاس داشتن اشتراکات  یا احساس تعلق کردن به جمعی است که هیچ تعلقی به آن نداری جز انسان بودن. و مگر انسان بودن اشتراک کمی است؟گاهی خوشحال بودن نشستن دور یک میز  است . شاید خود  دنیا با همه ی گستردگی اش سفره ای باشد که  دور آن باید  زنده بودن و انسانیت و مهر را جشن می گرفتیم اگر انقدر درگیر تنگ نظری هایمان نبودیم .من مسیحی نیستم. اما کریسمس را  امسال دوست داشتم.این روزها هرچیزی که بوی مهربانی بدهد را دوست دارم ، شاید هم دارم پیر می شوم. به هر حال کریسمس مبارک،و اگر مفهومش مهربانی است: هر روزتان کریسمس!..