مادرم مقنعه ام را جلو می کشید و می گفت: اگه ازتون پرسیدن تو خونه نماز می خونین بگین آره . یک وقت نگین ما تو خونه حجاب نداریم ، جوکهای سیاسی که ما برای هم تو مهمونی تعریف می کنیم را جایی برای هم کلاسی هاتون تعریف نکنین ها !آفرین بچه های خوب

خانوم رحیمی معلم قران می گفت :دانش آموز خوب بودن به نمره ی بیست نیست. به خواندن نماز اول وقت است ، به داشتن حجاب است. به پیروی از سیره ی رسول است.علم اگر با ایمان همراه  نباشد دل جایگاه شیطان می شود.

عمه بلقیس می گفت : جونم مرگ شده ها! مگه نمی بینین دختر های بد حجاب را کمیته می گیرد؟ می برن شلاق می زنن ، یک وقت زبونم لال بهتون تجاوز می کنن، این روسریتون رو بکشین جلو، فوکولهاتون رو بکنین تو

اصغر می گفت : من پشت هیچ چراغ قرمزی بی خود معطل نمیشم. بی کار که نیستم! وقتم ارزش داره. وقتی تو شهر پارکینگ نیست دوبله پارک می کنم. جریمه اش رو میدم. این قدر نق نزن!

سیاوش می گفت: دیگه خسته شدم از این زندگی کوفتی.فقط به ضرب علف سبز نوازش و اسمیرنوف و بنگ و تل میشه تحملش کرد. چند هفته بعد طناب رو بست به سقف و خودش رو برای همیشه خلاص کرد

نتیجه گیری اخلاقی از یک داستان ضد اخلاقی:

توی زندگی چیزهایی هست که وقتی از دست میرود همه متوجه می شوند . چیزهای بزرگی مثل  پول نفت، مثل جان آدمها، مثل سرمایه های ملی ، مثل آزادی.. مردم در طول تاریخ برای این چیزهای بزرگ خیلی مبارزه کرده اند. اما هیچ کس متوجه آن چیزهای کوچکی نشد که توی این سالها ذره ذره از بین رفت. هیچ کس نخواست بداند که دقیقا کی و کجا  چیزهایی مثل صداقت،  شهامت  ، احترام به علم و قانون و از همه مهم تر ایمان و امید  گم شد. وقتی جانمان را گرفتند ویدیو کردیم و در سراسر دنیا ندایمان را پخش کردیم ولی وقتی ایمان مان را گرفتند سکوت کردیم. وقتی سوبسید مان را برداشتند  اعتراض کردیم اما وقتی امیدمان را گرفتند خواب ماندیم. وقتی رای مان را دزدیدند به خیابان ها ریختیم ولی وقتی ارزشهای انسانی مان را دزدیدند شانه مان را بالا انداختیم و گریختیم و ندانستیم هر جا برویم قل و زنجیرمان را با خودمان خواهیم برد شاید برای انکه  آن چیزهای کوچک از آن وقایع بزرگ هم مهم تر بود…