شوخی نیست ، از اون روز که  اولین بار دیدمت بیست سال می گذرد.اول مهر بود وهیچ کس را توی اون دانشگاه لعنتی نمی شناختم. با ترس و لرز وارد راهرو شدم و قیافه های نا آشنا و صورت های غریبه را دور زدم. از بین اون همه ،یک نگاه من را جذب کرد؛ صورت مهربان دخترکی شاد که چشمهایش برق عجیبی می زد. مثل براده آهنی که جذب آهن ربا شود به سمت تو کشیده شدم. کنارت ایستادم در سکوت. برگشتی و با آن چشمهای براق نگاهم کردی و گفتی:سلام و من در حالیکه قلبم تند تند میزد جواب سلام ات را دادم. با خودم عهد کردم که تا آخر این هفت سال از کنار تو جمب نخورم و همین هم شد. آخه تو تنها کسی بودی که چشمهایت برق می زد.

شوخی  نیست ، بیست سال از اون روز می گذرد. دست روزگار هر کدام از ما را به گوشه ای پرتاب کرد و آرزوهای خام ما را با خود برد. آرمان ها به  افسانه پیوست و از آن دانشجوهای شاد و بی خیالی که مصمم بودند دنیا را تغییر دهند جز خاطره ای بر جای نماند.دو تا اشتباه کوچک، دو تا بد بیاری ، اسیر شدن در جبر جغرافیایی، همه چیز به هم ریخت.طوفانی آمد و همه چیز را با خود برد.آرزوهای من و تو را ، آرمان ها و امید ها یمان را، فردای بهتری که آرزو داشتیم را…

آره عزیز دل من، ما اسیر طوفانیم.ما کشتی شکستگانیم. قبل از آنکه  باد شرطه برخیزد بیا دست هم را بگیریم. یادت هست که استاد  سر کلاس می گفت:» ما همه تجربه های متفاوت یک وجود مشترکیم»؟آن وجود مشترک درد مشترک من و تو و ماست. باور کن بین من و تو و آن که روی ما اسلحه می کشد بیش از دو پلک زدن فاصله نیست. فرق زیادی با هم نداریم . روی تفاوت ها انگشت نگذاریم، روی اشتراک هایمان پای بفشاریم. آنها می خواهند که من و تو ، تو و ایشان، ما و آنها  از هم دور بیفتیم و فراموش کنیم که ما همه کشتی نشستگان یک کشتی شکسته هستیم.

بیا و این بار ،نگذار که اشتراک هایمان را بدزدند. نازنین من، ما خیلی چیزها را در این طوفان از دست دادیم، این بار نگذار که برق نگاهمان را بدزدند.یکی را به جرم مرد بودن و آن دیگری را به جرم کرد بودن و آن دیگری را ترک بودن از ما جدا کردند. یکی را سنتی نامیدند ودیگری را روشنفکر و دیگری را چادری و مذهبی تا  فراموش کنیم که همه ی ما ، سر نشینان یک کشتی هستیم  و به جان هم بیفتیم و برای هم جوک بسازیم و اسیر بازی شویم  و فراموش کنیم که «ما یا  با هم  فرو می رویم یا با هم از این مهلکه جان  به در می بریم».

آره می  دانم که کشتی غرقه در گرداب هاست! می دانم که این طوفان خیلی چیزها را با خود خواهد برد. اما تو را به هرچه  مقدس می دانی قسم! نگذار طوفان برق نگاهت را ببرد، ساحل نجات ما برق نگاه توست، برق نگاه تو تنها چیزی بود که در همه ی این سالها به من انگیزه ی پارو زدن داد. تو را به حرمت تمام تقدس های رنگ باخته قسم می دهم .برق نگاهت را نگاه دار.