گاهی فکر می کنم برای انتقال حس کلمه ها خیلی ناتوان تر ازرنگ ها و نوا ها هستند.گاهی بعضی هاشون مثل این موسیقی آدم را خفت می کند و رها نمی کند. انگاراز جنس دیوونگی ها و سرگردونی های من است بد جوری.از سر شب  مثل بختک افتاده روی شبم. بلند می شم با لباس خواب وسط اتاق باهاش  پیرانه سر نرم نرمک و تلخ تلخک می رقصم. بیرون هوا طوفانی است.میرم توی بالکن ، آسمان سرخ است و باد لباسم را از جا می کند. این آهنگ لعنتی دیوانه ام کرده ؛به سرم می زند بپرم. ن نه از ترس و خستگی و نه حتی از روی افسردگی.فقط برای اینکه فکر می کنم حس این آهنگ با پریدن من صحنه ی زیبایی را ایجاد خواهد کرد. چیزی مثل حس  زیبای جاده ای که هیچ جاش نمی شود ایستاد .فقط باید رفت و رفت و رفت. شاید هم باید پرید.