از توی پارک رد میشدم که بوی بلال برشته منو با خودش کشاند  سمت پسر بچه ای که با لباس مندرس منقلی گذاشته بود و برای خودش بساط پهن کرده بود. بلال ها رو تند تند رو زغال میچرخوند و تند تند حرف میزد و معرکه گرفته بود. چند تا زن خیکی با روسری های الاپلانگی و کون های گنده وایساده بودن گوش میکردن،. جلو تر رفتم و گفتم یکی هم برای من بذار . پسرک همینجوری که کاکل بلال رو میکند داستان اش رو ادامه داد داستانش شبیه زینب بلا کش بود و دل آدم ریش میشد . پدرش معتاد بود و ننه اش سر زا رفته بود. ۴ تا نون خور بودن و تو یک آلونک زندگی میکردن و شبها سیب زمینی میخوردن و از این حرف ها..

زن های چاق گوش میکردن و نوچ نوچ میکردن و هی میگفتن آخی نازی ، طفلکی ..

پسرک که چونه اش گرم شده بود یکی از بلال های برشته رو برداشت و انداخت تو سطل آب نمک و لبخندی زد، نمیدونم چرا همش لبخند میزد ، رو به زنها کرد و گفت ببینید! من خوش بخت هستم. از خدا گله ای ندارم.چهار ستون بدنم سالمه و نون خودم رو در میارم.

زن ها عین مرغ قد قد کنان گفتند به به ،چه پسر نازنینی! خدا حفظت کنه!!

پسر در حالیکه اشک تو چشمش جمع شده بود و بلال ها رو باد میزد رو کرد به آسمون و گفت :اره،خدایا شکرت، شکر !اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که جیغی کشید و دستش رو گرفت به چشمش وخم شد و شروع کرد به ناله کردن.به اذن خداوند یک جرقه از رو زغالها صاف پریده بود تو چشمش .

زنها باز نوچ نوچ کردند و بلال ها شون رو برداشتند و کون گنده شون رو کشیدن و رفتن. فقط من همینجوری ایستاده بودم و به این صحنه مضحک خیره مونده بودم.با اینکه به معجزه اعتقادی ندارم اما درست پیش چشمم معجزه ای اتفاق افتاده بود. من از همان روز به  خدا ایمان آوردم. خدا بی شک نه تنها وجود دارد، بلکه علاوه بر رحمان و رحیم و جبار و ستار و غفار بودن بسیار طناز هم هست . نمی دانم کسی تا به حال به این صفت ثبوتیه ی خداوند اشاره کرده است یا خیر اما من ایمان دارم که خداوند متعال نه تنها ما را از آن بالا نگاه میکند بلکه با ما شوخی هم میکند و چه بسا گاه گداری به ریش ما می خندد. حیف که شوخی های الهی ما را سخت می ترساند و درد ناک تر از آن چیزیست که از آن بالا بنظر میاید. بقول ولتر: خداوند کمدینی است که با آفریدگانی شوخی میکند که آن قدر ترسیده اند که نمیتواند بخندند*

God is a comedian playing to an audience too afraid to laugh.*