خبر را که خواندم فکر کردم چشمهایم آلبالو گیلاس می چیند. دروغ چرا چشمهایم اشک آلود بود  وقتی خبرها را می خواندم. خبر ها تلخ است این روزها… آری چشمهایم اشک آلود بود ، گفتم شاید درست ندیدم. لینک راباز کردم.

صدها زن و مرد افغان در حمايت از زندانيان سياسي ايران و محكوميت اعدام هاي سياسي اخير در اين كشور به خيابانها ريختند.

درست می دیدم؟ زن ها و مردهای افغان  در حمایت از حقوق ما ایرانی هایی که تمام این سالها افغان ها را از حقوق اولیه شان محروم کردیم ، حق کار و تحصیل را از آنها گرفتیم و به چشم شهروند درجه دو نگاهشان کردیم، به خیابان ها ریخته اند؟ باورم نمی شود!

اشک هایم این بار بد تر از گذشته سرازیر می شود. نه آنکه  هرگز به هیچ افغانی توهین کرده باشم. اما حتی وقتی دست روی شانه شان می گذاشتم و برادر افغان خطاب شان می کردم، حتی وقتی برای وضعیت غم بارشان دل می سوزاندم  و به خیال خودم کمک شان می کردم هم آنها را به چشم برابر نمی دیدم . وقتی کسی توی میهمانی لهجه افغانی را تقلید می کرد و بقیه می خندیدند توی دهنش نزدم.وقتی کسی می گفت افغان ها مردم وحشی هستند نگفتم که من هرگز هیچ وحشی گری از افغان ها ندیدم که از ایرانی ها ندیده باشم! با خودم می گفتم به من چه؟ من که افغانی نیستم!

حالا این مرد ها و زن ها توی خیابان ریخته اند و در دفاع از آزادی و دموکراسی در سرزمین من که روزگاری سرزمین آنها هم بوده است شعار سر داده اند. مگر افغان ها هم می توانند دموکراسی را فریاد کنند؟ مگر افغان ها همان جمعه ها و شنبه هایی نیستند که یا سرایدار خانه ی ما هستند یا گونی سیمان حمل می کنند و من هیچ وقت نخواستم بدانم که چه چیزهای دیگری بلدند، دردشان چیست، توی سرزمین خودشان چه کاره بوده اند…

آنها هم زبان من بودند و من زبانشان را نفهمیدم و نخواستم بفهمم.امروز آنها با همان زبان از هم وطنان من دفاع می کنند و من از شرم به خودم می پیچم. برای آنکه دیروز نگاهم نا برابر و غیر انسانی بود و با بی تفاوتی از کنارشان رد شدم ولی امروز آنها در برابر آنچه در ایران می گذرد بی تفاوت نماندند. برای آنکه دیروز ته دلم آدم حسابشان نکردم .امروز می بینم که این من  بودم که آدم نبودم.