خط ها را دوست ندارم. خط ها جدا می کنند، فاصله می اندازند،  تقسیم می کنند . به چپ و راست ،به زن و مرد، به سیاه و سرخ و سفید و زرد. خط ها برای وصل کردن نیستند. برای فصل کردن آمده اند. اگرچه خط کوتاه ترین فاصله ای است که دو نقطه را به هم وصل می کند اما بقیه نقاط صفحه را از هم جدا می کند و من برای همین خط ها را دوست ندارم.

به دنیایی می اندیشم که در آن خط  وجود ندارد؛ خطی نیست که بین خاک های کره ی زمین مرز بکشد و کشورهای مختلف را بسازد تا مردم به زبان های مختلف صحبت کنند و حرف هم را نفهمند و مجبور شوند با هم بجنگند و هم را بکشند . کل کره ی زمین یک سرزمین واحد است و حتی از خورشید و بقیه  سیارات منظومه شمسی هم جدا نمی شود. مردم به جای آنکه مردم زمین باشند متعلق به کهکشان هستند. آدمها قبل از آنکه مرد یا زن باشند،  انسان هستند .انسان ها از حیوانات جدا نمی شوند ، حتی از گیاهان هم. همه  موجودات زنده اند. آوای گنجشکی که بر شاخه ای می خواند از سخنرانی یک پیامبر هیچ کم ندارد.

شاید اگر خط ها نبودند هیچ کس پینه دوزی را له نمی کرد، هیچ کس جنگل را بیابان نمی کرد. حرمت یک برگ ویک حشره  و یک انسان یکسان بود. آخر خطی وجود نداشت که آنها را از هم جدا کند. اگر خط نبود کسی بین روح و جسم آدمی خط نمی کشید.جسم را هم به قسمت های مختلف تقسیم نمی کردند. بین مغز و قلب و کبد آدم فرقی نبود و فرقی نداشت که روح آدم بیمار شود یا سرش درد بگیرد یا دندانش. آدم یا بیمار بود یا سالم. حتی بین بیماری و سلامت هم خطی نبود. هرکدام فقط تعبیر های مختلفی از » بودن» بود.راستش را بخواهید حتی بین بودن ونبودن هم فرقی نبود.شاید اگر خطی نبود بین مرگ و زندگی هم این خط ترسناک کشیده نشده بود.

اگر خط نبود ، ما از هم نمی پرسیدیم که انسان جسم است یا روح ، علم بهتر است یا ثروت؟ مردها بهتر هستند یا زنها ؟ انسان غربی متمدن تر است یا شرقی ؟ برای آن که  90% دی .ان. ای.( این رشته ی مارپیچی زیبای آفرینش ) بین آدم و موش و  میمون مشترک است و بین ما  آدمها 99% این رشته مشترک است و همه ی تفاوت ما آدمها از هر جنس و نژادی که باشیم فقط و فقط در آن1 % ذخیره ژنتیکی است. اگر خطی نبود شاید  درک می کردیم که من و تو مفهومی ندارد.ما و آنهایی وجود ندارد. همه ی ما آدمیم!  همه ی ما در شرایط یکسان ، رفتارهای یکسانی از خود نشان می دهیم .همه ی ما تجربه های متفاوت یک وجود واحدیم .

اگر خط ها نبودند دنیایمان به هم پیوسته می شد. آن گونه که باید باشد ،آن گونه که هست.این خط های لعنتی ، این خط های دروغین و مجازی  با لجبازی این صفحه را مدام تقسیم می کنند ، ما را این طرف و آن طرف خط پرت می کنند و میان خطوط محصور  می کنند تا فراموش کنیم که تا قبل از وجود خط ها  این صفحه فقط یک صفحه ی بدون خط کشی بود و چیزی هم کم نداشت. من از این خط ها خسته ام،  از این خط ها بیزارم . خط ها تمام پیوستگی ها را انکار می کنند تا بر روی تفاوتی انگشت بگذارند که بدون وجود  خط اصلا وجود ندارد.