همیشه  با رفتن مشکل داشتم. یک جورهایی  اعتقاد داشتم  که به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. از وقتی یادم میاد مادرم در حالیکه انگشتر الماسش در انگشت اشاره برق می زد دستهایش را در هوا تکان می داد و لبهایش را کج می کرد که » از این مملکت برید! اینجا جای زندگی کردن نیست!» و من از حرص مادرم هم که شده ماندم .حاضر شدم در پست ترین نقاط همان مملکت خدمت کنم و بمانم. برای آنکه اعتقاد داشتم که اتفاقا  همین جا جای من است.بگذریم که بعد ها بلایی نازل شد که .جانم را برداشتم و فرار کردم، در هر صورت من  تا آخرین لحظه ای که می شد در برابر مهاجرت ،مقاومت کردم

یکی از چیزهایی که همیشه باعث می شد از مهاجرت بدم بیاید ، دیدن مهاجرها بود. تقریبا همه ی فامیل اریستوکرات و خرده بورژوای ما همان اوایل انقلاب از ایران رفتند. هر از گاهی که به مناسبتی یکی بر می گشت نمی شد شناختش. همشون یک جورهایی عوض شده بودند.خنگ و کند و غریبه شده بودند، انگار یک چیزی توشون شکسته بود.عین ماشینی بودند که توی یک تصادف وحشتناک شاسی اش پیچ خورده باشد. از لهجه های غریب و تلفظ عجیب «ر» -انگاری که مخرج «ر» رو تو خارج از توی حلقشون بریده بودند- که بگذریم اساسا یک جورهایی  شبیه منگل ها به نظر می آمدند. از خیابان نمی تونستند رد بشن ، دست پا چلفتی بودند، کنایه ها و ضرب المثل ها را فراموش کرده بودند. آنقدر غریبه و نچسب بودند که تنها لغتی که می شد برایشان به کار برد کلمه ی «گوه» بود. من همیشه از خودم می پرسیدم که چی به سر این بدبختها اومده ؟ .

اولین چیزی که وقتی رسیدم اینجا جلب توجه ام را کرد همین قضیه بود. من اینجا مهاجرهای زیادی دیدم . بعضی ها کاملا موفق، بعضی نیمه  موفق و در هر حال گلیم خود را به نحوی از آب به در برده اند اما از نزدیک که نگاه می کنی انگار شاسی های همه شون  پیچ خورده. یکی کیف پولش را جا می گذارد. یکی یک داستان را سی بار برات تعریف می کند. یکی در گذشته هایش متوقف مانده و خاطرات دوران رضا شاه برایش واقعی تر از دیروز است. اکثرا ٌ تمام خوبی های فرهنگ اصیل فارسی را از دست داده اند ( مهربانی و جوان مردی و حتی خوشمزگی و دم را غنیمت شمردن) و در عوض هیچ کدام از خوبی های فرهنگ غربی را هم نگرفته اند ( صراحت ، دقت ، نظم و برنامه ریزی) . خلاصه دیوانگی هایشان متفاوت است  اما در دیوانگی همه مشترک هستند و به سه گروه کلی تقسیم  می شوند:

اول آنهایی  که با چنگ و دندان اینجا برای خودشان موقعیتی دست و پا کرده اند: این ها «گوه » ترین گروه هستند. به شدت دچار این توهمند که تافته ی جدا بافته اند و شاخ غول را شکسته اند. برای اینکه  خودشان زجر بسیاری کشیده اند از زجر کشیدن بقیه آدمها مخصوصا هم وطن های تازه رسیده لذت می برند و اگر از آنها کمک بخواهی  توی چاله پرتت می کنند. این گروه وقتی در مورد ایران و ایرانی حرف می زنند انگار در مورد طاعون صحبت می کنند. لب هایشان را ور می چینند و جوری گذشته و اصل و نصب شان را انکار می کنند که انگار جد اندر جد از تخم و ترکه ی چشم آبی ودوک ها و کنت های اروپایی پس افتاده اند.

دوم آنهایی که آن جور که می خواستند جا گیر نشده اند یا دنیای جدید آنچیزی که  می خواستند به آنها عرضه نکرده :این گروه در ذهن خودشان عقبگرد کرده و به گذشته ها پناه برده اند. همه ی صحبت آنها در مورد شکوه و عظمت داریوش کبیر و پندار نیک زرتشت است و اکثرا یک نشان فروهر به گردن هایشان آویخته اند و در حسرت نان سنگک و دیزی سنگی می سوزند. این گروه به ایرانی بودن خود آنچنان افتخار می کنند که انگار ایران هنوز یکی از مهم ترین امپراطوری های دنیاست و این ها فقط محض تفریح جلای وطن کرده اند.

سوم آنهایی که تازه رسیده اند یا به هر دلیلی هنوز در حال دست و پا زدن هستند: این گروه هنوز یادشان نرفته از چه منجلابی جسته اند اما هنوز آنقدر مسخ نشده اند که منجلاب جدیدی که در آن فرو می روند را نبینند. چون دست آورد چندانی ندارند چیزی برای فخر فروختن هم ندارند و بیشتر ساکت یا افسرده و شاید هم کمی مشنگ باشند.اگرچه این ها شاید به نظر آشنا برسند  توصیه می کنم  بیشتر مراقب آنها باشید، چون ممکن است در عین رفاقت کیف پولتان را بزنند. خوب زندگی خرج دارد  و تراشیدن سر هم وطن یک حال دیگری دارد.

پی نوشت یک: گفتم زودتر بنویسم چون بزودی خودم به یکی از این گروه ها خواهم پیوست

دو: هندی ها می گویند » سختی کوره ای است که آهن را فولاد و پنبه را خاکستر می کند»

سه: واقعیت این است که مهاجرت کارسختی است. واقعیت دردناک تر این که بیشتر ما آهن نیستیم.