قبل از نوشت: من دگرباشان را دوست دارم ولی آرزو نمیکنم ای کاش من یا فرزندم هم یک دگرباش میببودیم.      «امام سامانتا»

ما تو خانه تلویزیون نداریم، به عبارت بهتر انتخاب کردیم که نداشته باشیم. برای همین هم هرجا مهمانی میرویم، اگر تلویزیون روشن باشد من و پسرم مثل این ندید و بدیدها چشم از تلویزیون برنمیداریم.

در یکی از همین ایام میمون و مبارک مهمانی، وسط یک فیلم کاملا معمولی، یکهو، دو ستاره مرد فیلم، لبهایشون را چسباندند به همدیگر و ……. من هم که هنوز بوی ایران میدهم، پریدم وسط ماجرا که «وای چه کار بدی !!!! وه وه و اخ اخ» که یکی از دوستانم  با آرنج کوبید به پهلویم که » آهاااااااااااااااااااااااااااای داری تو برکلی زندگی میکنی، این حرفها چیه به بچه میگی، میدونی اگر یک همین چیزی را تو مدرسه بگه، چه دردسری درست میکنه؟ » ضربه دوستم  فقط به پهلویم نبود، مغزم را هم جا به جا کرد.

نا امید رفتم پهلوی یک دوست دیگه که مثلا اون راهنماییم کنه، خیلی خونسرد گفت مهم نیست که پسرت کدام راه را انتخاب کنه، فقط مهم این است که انتخاب خودش باشه و الان چون سنش خیلی کم است فقط تو باید مواظبش باشی که مورد سوء استفاده قرار نگیره تا در آینده بتواند با آزادی تمام انتخاب کند، همین، این هم از آخرین شرح وظایف مادری در دیار غربت.