کوله پشتی ام رو محکم کردم و ام پی تری پلیر رو چپوندم تو گوشم و به سرعت به سمت خونه راه افتادم. هنوز چند متری  نرفته بودم که زن لاغری  به سمتم امد و چیزی پرسید. خسته بودم و حوصله نداشتم و صدای موزیک انقدر بلند بود که نمی فهمیدم چی داره میگه. سرم رو انداختم پایین و سرعت قدمهام رو تند تر کردم. اما زن  دنبالم آمد وصداش را بلند تر کرد.عصبی بود و تقریبا داد می زد، انگار داشت به من بد وبیراه می گفت. دست بردار هم نبود، بعد از چند ثانیه دیدم فایده ندارد. گوشی رو از تو گوشم کشیدم و برگشتم به سمتش و پرسیدم چی می گی؟

گفت: خانوم! من و این سگ بی خانمان هستیم و……قد بلند بود و موهها ی کوتاهش شبیه پسرها بود. حدود پنجاه ساله به نظر می اومد  شلوار جین مندرسی پاش بود ولی  با غرور سرش  را بالا گرفته بود انگار من گدا هستم و اون قراره به من کمک کنه. عدم تناسب غرور و وضعیتش انقدر عجیب و در عین حال زیبا بود که نرم شدم و به آرامی گفتم فکر نمی کنی با داد زدن سر مردم نمی تونی ازشون کمک بگیری؟

با  خستگی و خشم جواب داد می فهمم، اما هیچ کس  توجهی نمی کند ، همه  نادیده می گیرند، انگار که وجود ندارم و راه خودشون رو میگیرن و میرن من واین سگ گرسنه ایم. نگاه کردم  سگ سفید و پشمالوی کوچکی له له زنان دنبالمان می آمد.   کیفم را باز کردم و اسکناس بیست دلاری که تنها پولی بود که  داشتم به سمتش گرفتم. با تعجب و ناباوری نگاهم کرد ،گفتم ببخشید، می بینی که بیش تر از این همراهم نیست. برق گذرایی توی چشمهای خسته اش آمد ،تشکر کرد، دستش را  به سمتم دراز کرد و با هم دست دادیم، مثل دو تا دوست.

وقتی دوباره  راه افتادم ، بعد از مدتها حس سبکی خاصی  کردم. انگار که اون اسکناس لعنتی بیست دلاری مثل باری  چند کیلویی از روی دوشم برداشته شده . اگر نگهش می داشتم دو بطر شراب می شد و شاید برای دو شب خوشحالم می کرد و بعد توی خماری رها می کرد. قضیه اصلا پول  یا حس بزرگواری نبود.حتی بخششی در کار نبود،من برای اولین بار توی زندگیم از تسهیم آنچیزی که داشتم حس تسهیم نمی کردم. انگار بیست دلاری را از این جیبم توی اون یکی جیب خودم گذاشته بودم.  این سالهای در به دری مرا با حس بی خانمانی آنقدر نزدیک کرده بود که انگار آن زن خود من بودم که جلوی رویم ایستاده بود.

بی اختیار لبخندی زدم و بعد عین خلها با خودم وسط خیابان با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. تازگی ها چقدر خوب حال افغانها،  بی خانمانها،  لالمونی گرفته ها،  الکلی ها و حتی  روسپی ها را می فهمم. قبل تر ها  که اینجوری هویت و امنیت و منیتّم  به مخاطره نیفتاده بود هم  خیال می کردم  آدمها رو درک می کنم اما همه اش  قلابی و سطحی بود. امروز اما خودم را  می تونم توی آدمها ببینم !شاید برای اینکه دیگه از من چیز زیادی باقی نمانده ؛ و چه بهتر! همه ی آن ترسها، تقلا ها ، همه ی آن تلاش برای رسیدن به اوج  قله به این نقطه ختم شد : من روی زمینم ، رو در رو با عمیق ترین ترسهایم و از این که  تقریبا دیگر چیزی برای ترسیدن ندارم،به نحو احمقانه ای احساس سبکی می   کنم