دو هفته ای است که  رفیق  سابق تهران بنده  با سلام و صلوات قدم بر فرق سر ما نهاده و به دیار غربت نزول اجلال نموده اند. در بدو ورود دستور فرمودند که بنده برای استقبال به  فرودگاه بروم. عرض کردیم که اتول نداریم و در حمالی هم چندان  کار آمد نیستیم. چندی بعد فرمود که پس برای چند هفته مرا به منزلت میهمان کن. گفتیم که در این کلبه ی درویشی خودمان هم به سختی جا می شویم و ازخوابیدن در یک تخت تنگ با ایشان معذوریم. بر آشفت  که می پنداری که من از تو هتک حرمت خواهم کرد؟ برو آرزو کن که چو من لاله رخ زیبا رویی چنین سعادتی نصیبت کند.  به رسم رفاقت پاسخی ندادیم. بگذشت و چون از طیاره فرود آمد دستور بداد که به فلان هتل زنگ بزن و فلان جا فلان کار را بکن و … ارد بسیار داد و ما به رسم هم وطن بودن اطاعت کردیم.

القصه هفته ی پیش زنگ زد و فحش بسیار داد که چقدر بی معرفتی که برای دیدن من نیامدی. دیدم  تازه وارد است وغریب  رسم رفاقت نیست که نروم.جایی نزدیک هتلش قرار گذاشتیم تا دیدنی های شهر را نشانش دهم. نزدیک نیم ساعت دیر آمد. چون به سمت شهر روانه شدیم و مردم در خیابان از کنار مان می گذشتند با دیدن چشم بادامی ها شروع کرد به  اه و پیف  که چرا این شهر پر از اسیایی است و کاش فلان جا  رفته بودم  که اینهمه چینی نداشت و از این حرفها. بعد شروع  کرد که چرا راه دور است و چرا باید پیاده برویم و من تشنه ام . برایش بطری آب خریدم  و به دستش دادم اما افاقه نکرد. چند قدم نرفته بودیم که گرسنه اش شد و دستور داد که او را به شام میهمان کنم. عرض کردم برویم در مک دانلد و همبرگری میهمانت کنم. اخمی کرد و گفت من گوشت حلال میخورم  و لا غیر! گفتم قربانت گردم اینجا گوسفند از کجا پیدا کنم  و رو به قبله ذبحش کنم؟حال چون سخن از حلال و حرام رفت بگذار تا من هم آبجویی سفارش بدهم و گلویی تر کنم تا شاید به مدد الکل بتوانم وجود نازنین شما را تحمل کنم. گفت نه ! اجازه نداری مست کنی!

القصه ، به رستورانی که ماهی داشت رسیدیم  و رضایت داد . چون دخترکی که غذا را آورد  چینی بود دماغش را گرفت و برای بار دهم گفت: اه! باز هم چینی !

طاقتم سر امد  و گفتم  فلانی! چینی ها چه هیزم تری به تو فروخته اند؟تو خودت هم در این سرزمین بیگانه ای ، شکر خدا که اینجا ارث پدرت نیست ،چه پدر کشتگی با این بنده های خدا داری؟

نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: «بو» می دهند.

گفتم جسارت است اما حرفهایت مصداق نژاد پرستی است .ما معتاد به نفرت ورزیدن و خط کشی کردن و برچسب چسباندنیم. اصفهانی ها خسیس هستند ، رشتی ها بی غیرتند ، اراکی ها بدجنسند ، ترک ها ، کردها ، عرب ها ، چنین و چنان هستند حالا هم  که  فرسنگ ها از دیارمان دور شدیم  چون زورمان به فرنگی ها در خانه خودشان نمی رسد  چشم بادامی ها را هدف عقده گشایی می کنیم. لا اقل  این حرف ها را با کس دیگری نزن. گفت: آهان ، لابد دوست پسرت چینی است وگرنه تو چرا ناراحت شدی؟

باری ، جای همگی شما خالی ،شب بسیار خوشی بود. در معیت آن لاله رخ آن قدر فیض بردیم که هر چه زودتر برخاستیم و آن نازنین را تا در هتل رساندیم تا جانمان را  برداریم و فرار کنیم. چون به  درب هتل رسیدیم  دستهایش را بگشود و چشمهایش را با ناز  بست و لب هایش را در تاریکی غنچه کرد و جلو آورد . بهت مان زد ! گفتیم گوشت حلال می خوری و بوسه ی حرام  از نا محرم می خواهی؟ کی ات با من این معامله بود؟ این یکی را دیگر معذورم! رنجیده نگاه کرد و گقت: وا تو چرا انقدر گوشت تلخی ؟ از سر شب با من از در ناسازگاری در آمدی.تو می خواهی بگوئی دیر جوشی؟ بمن هیزم تر می فروشی؟ ترقی کرد ه ای در بد ادائی..شدستی پاک مالیخولیایی… حقا که ما ایرانی ها مردم بی مرامی هستیم!

پی نوشت:

یک :این نوشته عین واقعیت است.

دو:امروز برایم  ای میل فرستاده که جمعه برو برایم گوشت حلال بگیر و قرمه سبزی درست کن. دلم برای غذای ایرانی تنگ شده.

سه: برو عارف ، که واقع حرف مفتی!