دونه های برف زیر نور چراغ های کم سو رقص کنان می بارند. نفس نفس زنان به سمت خانه می دوم و برفهای ترد کف کوچه زیر پام چرق چرق صدا می کند. وقتی جزوه های خیس خورده را روی میز می گذارم ناگهان آهم به آسمان می رود. شال گردن  چهار خانه  عزیزم را توی راه گم کرده ام  . می پرم پای تلفن و خانه ی  یار دبستانی ام را می گیرم و می پرسم شال گردن را آنجا جا نگذاشته ام ؟وقتی می گوید نه  با بغض گوشی را می گذارم. دو ساعت بعد زنگ در خانه را می زنند. برادرش شال گردن  در دست پشت در است و مثل گنجشکی در سرما می لرزد. لبخندی می زند و می گوید همه ی کوچه هایی که فکر می کردم ازش رد شده  باشی را گشتم، تا پیداش کردم! هفت هشت سالی از ما بزرگ تر است و همه ی دخترهای مدرسه کشته مرده اش هستند.خواهرش یار دبستانی من است.سالهاست هم را می شناسیم،  اما اون شب جور دیگری است. انگار می خواهد چیزی بگوید.وقتی شال گردن را در دستهایم می گذارد و با آن چشمهای خوب و آرام  نگاهم می کند قلبم تند تند می زند .با صدای  پدرم هر دو از جا می پریم.پدر پشت سرم ایستاده  و با لحنی رسمی تشکر می کند که  بیشتر در زبان مودبانه ی مردانه ای که بین آنها جریان دارد یعنی مرسی، برو و دیگه این طرفها پیدات نشه.او هم می رود و دیگر پیداش نمی شود. چند سال بعد ازدواج می کند و از هم بی خبر می مانیم.

***

ده سال بعد توی شیرینی فروشی لادن کسی اسمم را صدا می زند. بر می گردم ، خودش است. همان چشمهای خوب و آرام، گیریم که دست زمان شیارهای محوی زیر آن چشمها رسم کرده. وقتی بر می گردم و نگاهش می کنم  قلبم مثل هفده سالگی ام تند تند می زند. حال و احوال می پرسم ،چند سالی است از همسرش جدا شده ، از حال و روز خواهرش که سالها پیش از تهران رفت می گوید. من وسط شیرینی فروشی شلوغ ایستاده ام و مبهوت به این فکر می کنم  که این صدا، این نگاه، این آدم را چقدر همیشه دوست داشتم. به این فکر می کنم که او بدون اینکه بداند اولین مردی بوده که  در حال و هوای زن شدن به رویاهای  دخترانه ی من سرک کشیده است. به این فکر می کنم که چقدر حیف که ما حتی یک بوسه هم …که ناگهان دست مردانه ای از پشت روی شانه ام می نشیند. اصغر است که با جعبه ی شیرینی در دست  به این غریبه ی خیلی آشنا خیره مانده . وقتی معرفی می کنم به خشکی دست می دهد و ابراز ارادتی می کند که  در مناسبات مردانه اش لابد  یعنی برو  و دیگه این طرفها پیدات نشه. و او دوباره  می رود و دیگر پیداش نمی شود.

***

ده سال دیگر می گذرد. حالا پیداش شده،  و این آخرین چیزی است که در آخر دنیا انتظارش را داشتم.  از طریق خواهرم و هزار راهی که عقل جن بهش نمی رسد به من رسیده. تند تند برایم حرف می زند. انگار می خواهد تلافی همه ی این بیست سال را در بیاورد.مدام می پرسد که وضعم در غربت چطور است، آیا به پول احتیاج ندارم؟ آیا کاری هست که برایم بکند؟بعد که خیالش راحت می شود از تنهایی هاش می گوید، از این ور و اون ور، از در و دیوار. از خاطرات. بیل می گیریم دستمون و گذشته ها را بیرون می کشیم. از خانه های کلنگی و کمودور و فیلم های بتا ماکس تا شال گردن چهار خانه بیرون می ریزد .با خودم فکر می کنم که خوشبختی  اون شال گردن چهار خانه ای است که معلوم نشد در کجای این مسیر   از گردنم  باز شد و توی برف ها  گم  شد

پیشنهاد می دهد هم را ببینیم. در مالزی، در استرالیا، در ایران، هر جایی از دنیا که شد.  و آخر سر یک شب مستانه اعتراف می کند که دوستم دارد. اعترافش چند خط کوتاه بیشتر نیست .می نویسد «بگذار شال گردنت را دوباره برایت بیاورم» نامه اش را هزار بار می خونم.هنوز هم  مثل دختر های هفده ساله  قلبم تند تند میزند و دلم مور مور می شود. بالاخره گفت که دوستم دارد! بعد از بیست سال ! اشک هم می آید. اشک غم نیست ، اشک عشق است. ای دیوانه ، ای دیوانه ! تو باید اولین مرد زندگی من می بودی، بعد از این همه سال ،بعد از این همه سرگردونی، بعد از این همه تجربه های تلخ  چی از جون من میخواهی؟ می گوید: میخوام آخریش باشم. اشکالی دارد؟

***

امروز بالاخره همه ی شهامتم را جمع کردم  واز صفحه ی فیس بوک حذفش کردم. همه ی راههای ارتباطی دیگر را هم بستم. حالا نشستم اینجا و برای خودم لبخند کج بی مفهومی می زنم. ته قلبم یک حفره ی خالی دردناک است. مثل درد کبودی  فشار دادنش لذت مازوخیستی غریبی دارد.حالم شبیه ابراهیم است وقتی خنجر بر گلوی اسماعیل گذاشت، اگر سر و کله ی اون گوسفند پیدا نشده بود.چاره ای نداشتم. قربانی  اش کردم تا رویایش را نجات بدم.طاقت یک رویای شکسته ی دیگر رو ندارم. اینجوری می تونم همیشه همونجور که دوستش داشتم در خاطرم  نگهش دارم. با همون چشمهای خوب و آرام ،شال گردن در دست، آخ! در  کوچه هنوز  برف می بارد.