این قسمتی از نامه یک دوست که فکر می کنم احتیاج به توضیح اضافه نداره:

 جای تعجب زیادی نداره که خبر به تو هم رسیده باشه. خبر باتوم خوردن من مثل باد در میان دوستان و آشنایان پیچید و من را تبدیل کرد به یک قهرمان. با خودم فکر می کنم اگر تیر می خوردم چه منزلتی پیدا می کردم؟ به هرحال درد باتوم تسکین یافته گرچه جای خون مردگی و کبودی اون بزرگتر و تیره تر شده. در نزدیکان کسی رو نمیشناسم که این کبودی رو ندیده باشه. مثل بچه هایی که رد واکسن روی بازو را با کنجکاوی و غرور به همه نشان می دهند، به هرکی میرسم لباسم را بالا می زنم تا کبودی افتخارم را به رخشون بکشم.

 چیزی که الان می خوام برات تعریف کنم مربوط به بعد از باتوم خوردنه… موتوری ها حمله کردن. وقتی زیاد می شدیم اینکار رو می کردن. زنجیر داشتن و چوب و چماق. بیرحمانه می زدن. به همه…زن، مرد پیر، جوون. وقتی به چشمهاشون نگاه می کردم درنده خویی و بی رحمی و خشم و انزجار بی حدی رو از جانب یک آدم تجربه می کردم. اونها از ما متنفر بودن. شاید بیشتر از اینکه ما از اونا متنفر باشیم. همه پخش شدیم بین کوچه ها و خیابانهای فرعی. معمولا وقتی پراکنده می شدیم برمی گشتن اما اینبار با تعداد زیاد یورش آوردن و ول کن هم نبودن. با عده ای به کوچه ای دویدیم و با صدای موتورها به کوچه دیگه ای. نمی دونم تاحالا سگ دنبالت کرده یا نه. من وقتی بچه بودم یک بار سگ دنبالم افتاده. پاهات بدون گرفتن دستور از تو با سرعتی عجیب می دون. صدای موتورهاشون خیلی رعب آور بود. از پارس سگ خیلی بدتر. همه چیز سریع اتفاق افتاد. در یکی از کوچه ها می دویدم. از کل جمعیت من مونده بودم و صدای نفسهایی که از پشت سر با من بود. حتی فرصت نکرده بودم نگاهش کنم. روسریم در همون حمله اولشون روی زمین افتاده بود و باد درموهام می پیچید. در اون لحظات به طرز احمقانه ای یاد اولین باری افتادم که در ترکیه تجربه بی حجاب بودن در خیابان را چشیدم. باد همینطوری می پیچید به موهام و به گوشهام و به گردنم. بلاخره تو یک کوچه واستادیم. نه اینکه کوچه بن بست یا بسته باشه. دیگه نایی نداشتیم. نفسهامون سنگین بود. عرق کرده بودم. دندونهام درد گرفته بود. واقعا توانی نداشتم. فرصت کردم که به همراهم نگاه کنم.دختر ریزنقشی بود. هم قواره خودم. دست به کمر داشت و سرش را رو به آسمان کرده بود و سعی می کرد نفس تازه کند. صدای موتورها همچنان می آمد. با نزدیک شدن غرش موتور به هم نگاه کردیم.

 او پرید و زنگ در نزدیکی را زد . من سرک کشیدم تا اوضاع را بسنجم. موتوری دیده نمی شد اما ظاهرا نزدیک ما بود. صدای باز شدن در اومد و ما جهیدیم داخل. برای اینکه از شیشه مشبک در دیده نشیم از پله ها بالا رفتیم و بی حرکت، گوش دادیم. در ورودی خونه طبقه اول باز شد. مردی میانسال با شلوارک و زیرپیراهنی و لبخندی شاد درچارچوب در ظاهر شد. نفس نفس هامون بوی الکل رو به سرعت بلعید. صدای ابی یا شاهرخ یا یکی از همین خواننده ها شنیده می شد. دو مرد دیگر هم با همان هیات و نگاهی تیز و برنده به او اضافه شدند و ما رو می پاییدن. مرد گفت بفرمائین داخل. ما به هم نگاه کردیم. دو مرد دیگر به داخل بازگشتند و صدای خنده های ریز و مستانه شان جای جوابی برای ما نگذاشت. مرد گفت روسریت کو؟ یا چیزی شبیه این. دختر همراه با صدایی محزون جواب داد بیرون مردم رو بدجوری می زنن. خیلیها زخمی شدن. برادر دوستم رو گرفتن. شاید می خواست بگوید که آنوقت شما عرق خوری می کنید؟ اما نگفت. من هم چیزی نگفتم. مرد دیگری بازگشت و جای قبلی را گرفت. با اصرار بیشتر دعوتمان کرد به داخل. ما درمانده گوش تیز کرده بودیم تا از میان آواز ابی، صدای موتورها را تشخیص دهیم. مرد که به سمت پله ها آمد ما به سمت در رفتیم تا اینکه همان مرد اولی پیدایش شد. روسری به دست داشت. مرد دومی را با تشر به داخل فرا خواند و از پله ها پایین آمد و روسری را به من داد. بوی الکل و عطر روسری در هم آمیخته بود. گفت بگیرش ماله زنمه…برش نگردون. روسری را گرفتم و بیرون زدیم. روسری خیلی عطر خوبی داشت. دیگه صدای موتوری نمی آمد اما نه من، نه همراهی که یک کلام هم با او حرف نزده بودم دیگر اشتیاق ادامه نداشتیم. من به پنجره های خانه ها نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم که پشت این پنجره ها پره از آدمهایی که برای اونها همه این ماجراها تنها صدای غرش چند موتور سواره ما بین سکوت دو آهنگ ابی. ..