در حکایت است که کربلایی عباس و پسرش حسن به رود خانه ای رسیدند و پوست خرسی روی آب شناور دیدند. کربلایی گفت حسن !اگر این پوست رو از آب بگیریم توی بازار به قیمت خوبی می خرند. حسن در رودخانه پرید که پوست خرس را از آب بگیرد غافل از این که خرس زنده در آب است ،خرس با حسن گلاویز شد و همچنان که  در رودخانه می رفتند به نزدیک صخره ها رسیدند که کربلایی از دور داد زد  حسن، حسن پوست خرس رو ول کن! جونت رو نجات بده! حسن فریاد کشید: من ولش کردم، اون ول نمی کنه!

***

حکایت ماست. خنده دار نیست . اما این خرس ول کن نیست!سراغ تک تک مان خواهند آمد، بی ادعا ترین هایمان، نا آگاه ترین هایمان.یاد آنهایی می افتم که وبلاگ نویس بودند و دل خوش به این که سیاسی نمی نویسند و کسی کاری به کارشان ندارد. قیافه هایشان دیدنی است وقتی کل ورد پرس و بلاگ اسپات فیلتر شد. یعنی امروز فرق نمی کند چی می نویسی ،حق نداری بنویسی.فردا به همین سادگی خواهند گفت حق نداری باشی، حق نداری نفس بکشی.  یاد هاشمی رفسنجانی می افتم وقتی روز روشن دخترش را جنده خطاب کردند. یاد  دکتر روح الامینی می افتم وقتی پسرش را زیر شکنجه کشتند.

آنهایی که دل به این خوش کرده اند که آهسته می روند و می آیند  تا گربه شاخشان نزند بدجوری اشتباه می کنند.  آنها که دل به یارانه ها یی سپردند که با خوردن کف گیر به ته دیگ چندی دیگر قطع می شود، آنهایی که بچه های خوبی بودند وقبوض برق و آب و گاز را پرداختند و دل خوشند که کسی کاری به کارشان ندارد، آنهایی که به عنایات آقا امام زمان از ته چاه چشم دوخته اند ،همه و همه  به زودی با این خرس درگیر خواهند شد. آنهایی که فکر می کنند که توی خانه می نشینیم  و آهنگ ابی گوش می دهیم به اندازه ی آنها که در کوچه ها باتوم می خورند اسیر همین رودخانه ی متلاطم هستند.  فقط  چشمهایشان را بسته اند تا غرق شدن محتومشان را فراموش کنند. فعلا که کربلایی و حسن و خرس بدجوری در هم گره خورده اند. این خرس زخمی و وحشی و دیوانه خون می خواهد. اگر ما هم ول کنیم خرس ول نمی کند. راه برگشتی نیست.این خرس را باید از پا در آورد. دریغ اینجاست که اگر همه به این نتیجه برسیم این کار ساده تر از پراندن یک مگس از سر انگشت خواهد بود. .