مادر بزرگ از خانواده ی خوبی بود. پدرش سرتیپ بود .می گویند  قبل از رضا شاه برای پادشاهی سراغ او آمده بودند، اما قبول نکرد که به احمد شاه خیانت کند. مادر بزرگ را سر تیپ زاده خطاب می کردند و معلم سر خانه و خدم و حشم داشت  و به سرنوشت همه ی دخترهای آن نسل در سیزده سالگی شوهرش دادند.شوهرش تاجر پیری بود و بزرگ ترین اتول تهران مال او بود. مردی زن باره و عرق خور که  شبها از فرط مستی توی جوب می افتاد و صبحها دم در تحویلش می دادند.مادر بزرگم هنوز عروسک بازی می کرد که بچه ای را در قنداق تحویلش دادند و گفتند این بچه ی توست.اما شوهرش مرد زندگی نشد.  مادر بزرگ چادرش را سر کرد و بچه به بغل به خانه ی پدرش برگشت  ولی سرتیپ کشیده ای در گوش دخترش زد که یاد بگیرد زن با لباس سفید وارد خانه ی بخت می شود و با کفن بیرون می آید. مادر بزرگ برگشت سر خانه زندگی اش اما مستی ها و عربده کشی ها ی شوهرش روز به روز بدتر می شد.عاقبت  مادر بزرگ به  ناچار طلاق گرفت که آن روزها بی ابرویی بزرگی بود. سرتیپ هم  دخترش را از ارث محروم کرد و اجازه ی ورود به خانه اش را تا زمانی که زنده بود نداد. مادر بزرگ با یک دختر دو ساله ، بدون کار، بدون سرمایه ماند وسط خیابان. خدا خواهی شد که سر و کله ی آقای دکتر جوان و تحصیل کرده ای از فرنگ پیدا شد که عقدش کرد و نام فامیلش را به او داد و تا آخر عمر عاشقانه  روی چشمش نگاهش داشت.آن آقای دکترپدر بزرگ من بود..

***

مادر بزرگم جزو اولین زنانی بود که کشف حجاب کرد. آقای دکتر فرنگ دیده بود و دوست داشت همسرش امروزی باشد و در مجالس حضور داشته باشد. دخترهایشان دامن کوتاه وجوراب بلند سفید می پوشیدند و بر روی پاکی و پاکیزگی تاکید فراوانی می شد. سالها بعد که دکتر از دنیا رفت مادر بزرگ در بیست و چند سالگی بیوه شد و دیگر هرگز ازدواج نکرد.یک تنه زن زنانه ایستاد و چهار تا بچه را مثل گرگ به دندان کشید و همه را به دانشگاه فرستاد و از آب و گل در آورد. مخصوصا روی تحصیل کردن دخترها تاکید داشت. می گفت زن باید روی پای خودش بایستد تا اسیر و توسری خور و بد بخت نشود.اهل غیبت و خاله زنک بازی نبود و تا وقتی به یاد دارم همیشه کتابی در دست داشت. مادر بزرگ  در بالا و پایین شدن های روزگار مثل کوه ایستاد.تا وقتی بود هرگز، هرگز ، هرگز نا امید نشد، از عجز و بد بختی نگفت و هیچ کس گریه اش را ندید .

***

امروز دختران مادر بزرگم را همه جا می بینم. دخترانی  سر بلند، تحصیل کرده و آزاده.دخترانی که زیر بار زور نمی روند، تحقیر را نمی پذیرند و خود را از هیچ مردی کمتر نمی بینند. آنها همه جا هستند، در دانشگاه ها، در کارخانه ها، در  جنبش سبز، در کف خیابان ها،پشت میله های زندان ها. اگر نگاه کنی آنها را این روزها زیاد می بینی ؛  آنها را گلوله خورده در چهره ی به خون کشیده شده ی  ندا ، در زیبایی مظلومانه ی ترانه ، هنگامه ،در جایگاه شیرین و نسرین و هزاران هزار زن دیگری که با گرگ ها می رقصند و با اهریمن می جنگند .  آنها مسیر طولانی را  آمده اند و در طول تاریخ  مرد سالار این سرزمین  همواره سرکوب  و سنگ سار و تحقیر شده اند.عرف و قانون و جامعه  هنوز هم آنها را به گوشه ی آشپزخانه می راند و از آنها فقط تمکین و فرمانبرداری و قرمه سبزی می خواهد.آنها هنوز هم از بدیهی ترین حقوق انسانی شان محرومند. حق انتخاب پوشش ندارند، حق طلاق و حضانت طفل و ارث و دیه  و شهادت  ندارند .با این همه  دانشگاه می روند، هم دوش همسرانشان زندگی را می چرخانند و در کنار مردان و بلکه پیشاپیش آنها برای ازادی سرزمین شان می جنگند. انگار زندگی  هر کدامشان مبارزه ای شگفت انگیز برای رسیدن به حرمت و جایگاه انسانی است که از آنها دریغ شده است. هشتم مارس و همه ی روزهای تقویم برگی ناقابل از شهامت آنها در طول تاریخ است.آنها ادامه ی خون مادر بزرگ هستند، خواهران نادیده ی  من ، دختران ننه حوا و زنان زیبای سرزمین من هستند .خواهرکانم گیسوهایشان عطر تازیانه و باروت  و خون می دهد این روزها.آیا سرانجام روزی گیسوهایشان را در باد شانه خواهند زد؟ !