دختر عمه بلقیس نزدیک ترین دوست من بود.از بچگی با هم بزرگ شدیم. با هم اولین سیگاری  را پک زدیم. با هم اولین دبه عرق سگی را سر کشیدیم. با هم اولین شماره تلفن دزدکی را از پسر های سر کوچه گرفتیم.با هم بزرگ شدیم، بالغ شدیم ، پیر شدیم .آخر هفته ها شمال رفتیم ، مخلص کلام رفیق گرمابه و گلستان بودیم. دوستی ما  به سی سال می رسد.شوخی نیست، سی سال یک زندگی است.  وقتی از ایران آمدم، برایم پیام گذاشت. پیام خلاصه و واضح بود» دیگر نمیخوام با تو در تماس باشم» .جواب چراهای من یک جمله ی بسیار ساده بود: همیشه از تو متنفر بودم. اما هرگز شهامت نداشتم بگم.خداحافظ

***

چشمهایش را که باز می کند لبخند خوبی می زند و من را میان بازوهایش می فشارد. با هم صبحانه می خوریم.  لبهایم را می بوسد و بعد  در را می بندد و می رود و تمام. بعد از چند ماه سر و کله اش پیدا می شود.فقط هر از گاهی زنگ می زند و احوال می پرسد.بار آخر وقتی می شنود که دارم از ایران می روم  بلافاصله دم در خانه است. توی اسباب کشی  کمکم می کند.بار کشی می کند، دلداری می دهد، کارهایم را ردیف می کند.به اصرار خرت و پرت هایم را به چند برابر قیمت می خرد. می گوید شان این خانه  نیست که سمسار داخلش شود.وقتی خانه از اساس خالی می شود کنار هم روی یک تکه گلیم می نشینیم. چشمهایش پر از اشک است. اشک هایش گیجم  می کند،همه ی این مدت من رو رها کردی؛ حالا اومدی؟نمی فهمم !می گوید تو باید می رفتی.نمیخواستم آسیب ببینم.حالاهم  برو.خداحافظ.

***

وقتی با جانوری به نام انسان طرفی همه چیز پیچیده  و چند لایه است.هیچ وقت نمی فهمی کجای یک رابطه وایسادی. همیشه با سقوط کردن به اندازه یک پلک فاصله داری ،با عشق یک نفس فاصله داری. هر وقت این دو تا داستان رو مرور می کنم سرم گیج میره. یعنی دختر عمه بلقیس سی سال از من متنفر بود و همه ی روزهاش رو با من می گذروند؟ یا اینکه دوستم داشت و برای اینکه دوری از من غمگینش می کرد ترجیح داد  دلتنگی رو به نفرت تبدیل کند تا راحت تر فراموش کند؟

یعنی علیرضا عاشق من بود ؟ یا فقط برای اینکه احساس گناه می کرد توی روزهای آخر سر و کله اش پیدا شد و کمکم کرد؟یا تلفیقی از همه ی این داستانها اتفاق افتاده ؟ چه کسی می تواند تضمین بدهد که نسخه ی اصلی ماجرا چی بود؟هیچ کس. احمقانه تر اینکه  وقتی با خودم صادقانه نگاه می کنم نه تنها حس اونها رو نمی فممم، بلکه احساس خودم را هم نسبت به این آدمها نمی دونم!

اول داستان نوشتم که دختر عمه بلقیس دوست من بود. اما الان حس می کنم که شاید دوستی ما اون قدر ها هم آش دهن سوزی  نبوده ، همانطور که شاید من هم علیرضا را فقط برای یک شب می خواستم. راستش خاطرم نیست که دوری اش درد بزرگی برایم بوده باشد.احتمالا پیش از اینکه در را بست و رفت برای من  تمام شده بود.  یک کم بیشتر که نگاه کنم لایه های نفرت، لایه های حسادت، لایه های رذالت و ترس را هم می توانم توی این روابط به ظاهر ساده و دوستانه و معصومانه ببینم.آدمها جونور های پیچیده ای هستند….نیستند؟