توی مک دانلدز نشستم و  با ولع ساندویچ حقیری که  به نیش کشیده ام با  کوک پایین می دهم ، چشمم  به ال سی دی بزرگ مقابل دوخته شده که  برنامه های عادی اش را قطع کرده و اخبار زلزله 8.9 ریشتری ژاپن را پخش می کند. تکه های سیب زمینی سرخ کرده توی دهانم می ماسد. ساختمان هایی که در شعله های مهیب آتش می سوزد ، ماشین ها و خانه هایی که با آب می رود ، آسمانخراش هایی که می لرزد. فقط یک گودزیلا کم دارد.

از آنچه در تلویزیون می گذرد جالب تر رفتار آدمها توی مک دانلدز است. با بی تفاوتی سس روی سیب زمینی می ریزند، آن یکی با آی پد  مشغول می شود، خدمتکار جوان روی میزی که به تازگی خالی شده را دستمال می کشد و آنقدر خسته و گرفتار است که حتی سرش را بالا نمی کند که ببیند در تلویزیون چه می گذرد. پیرمرد چاقی که به تلویزیون چشم دوخته با بی تفاوتی خمیازه ی طولانی می کشد. انگار دیگر هیچ چیز برای هیچ کس جالب نیست. درست از زمانی که  ما می توانیم به مدد پیشرفت تکنولوژی هر اتفاقی را که در دنیا می افتد هم زمان دنبال کنیم  این تصاویر تکان دهنده چیزی در حد یکی از فیلم های مزخرف هالیوودی با جلوه های ویژه شده است و فجایعی که زندگی آدمها را تکان می دهد برای ما در حد چند تصویر گذرا در قاب شیشه ای می ماند و بس.اصلا دیگر خود کلمه فاجعه هم فاجعه نیست.

کاغذ دور ساندویچ را توی مشتم مچاله می کنم و توی سینی می اندازم و لکه ی سس گوجه رو از روی میز پاک می کنم.با خودم فکر می کنم که کره ی زمین جای امنی نیست. هیچ وقت نبوده.هیچ جایش نبوده. هر لحظه به همان سادگی  که هستی ممکن است نباشی. آدم باید خیلی احمق باشد که  دنیا را جدی بگیرد  یا به چیزهای الکی که با یک لرزش زمین از بین می رود دل ببندد. وقتی این همه دلیل توی دنیا برای نبودن وجود دارد آدم باید خیلی احمق باشد که  دنبال امنیت بگردد یا حتی از چیزی بترسد.هر لحظه می تواند آخرین لحظه باشد ، شاید اگر هر لحظه را با این درک زندگی می کردیم جور دیگری زندگی می کردیم. وقتی دوربین از آن بالا خانه هایی را که با آب می رود را نشان می داد به اندازه ی قوطی کبریت بودند ، آدمها قد مورچه ، امید ها وآرزوهای بر باد رفته و یا ترسهایشان چقدر اهمیت دارد؟ هیچ ! همه ی ما به گوزی بند هستیم.حیف که دیگر این واقعیت ازلی  هم اهمیتی ندارد. دیگر نه می ترساند و نه رها می کند. انگار دیگر هیچ چیز نمی تواند ما را تکان بدهد حتی زلزله.