عنوان پروژه  دکتری من انقدر پیچیده است که حتی خودم هم نمی تونم برای شما اینجا تکرارش کنم. بطور خلاصه هدف از پروژه بررسی  جهش های ژنتیکی در سطح کروموزومی است که می تواند منجر به ایجاد یک نوع سرطان شود. نظر شما را نمی دونم اما مادرم وقتی شنید خیلی خوشحال شد. در حالیکه پای تلفن صداش می لرزید گفت: آه عزیزم ! تو اکنون در مسیر واقعی زندگی ات قرار گرفتی! تو از وقتی 5 ساله بودی دوست داشتی درمان سرطان را کشف کنی. یادته ؟ و من البته هر قدر .به مغزم فشار آوردم یادم نیامد که کی چنین گوه اضافه ای خورده ام اما به روی خودم نیاوردم

چند ماه اول افتادم روی مقاله ها و تا می تونستم مطلب خوندم.برای درک هر چیزی مجبور بودم کلمه به کلمه ی متن را دوباره معنی کنم چون من هیچ وقت یک بیولوژیست اون هم در سطح  سلولی -مولکولی نبودم. اولین چیزی که  فهمیدم این بود  که  چیزهایی مثل دی ان ای و اسید های آمینه انقدر ریز است که جلوی مورچه بزاری قهر می کند.  دوم اینکه این علم برای درک این چیزهای ریز ،بی نهایت پیچیده  و ریز شده است  تا جایی که بدون برنامه های کامپیوتری قابل پردازش نیست. اما نکته ی آخر که کلا حالم را گرفت این بود که این علم انقدر ریز شده است که تصویر بزرگ تر در آن فراموش شده و این یعنی  بیشتر وقتها اصلا بین اون چیزی که در سطح مولکولی اتفاق می افته و بیماری سرطان هیچ ارتباط معنی داری وجود ندارد! و در یک کلام ما داریم خودمان را جر می دهیم که چیز ریزی را ببینیم که ربط چندانی به چیزی که میخوایم ببینیم ندارد.

البته سواد من در این  حد نبود  که بتوانم در این زمینه  مقاله ای بنویسم و یا استادم را قانع کنم. بقیه پیشنهادات من هم همه در همان اول کار از طرف استاد رد شد. بعد از مدتی فهمیدم که کل این ماجرا  یک جور بازی  علمی است و کار من اصلا فکر کردن نیست بلکه ساختن یک سری داده ی خام است. این که این عدد ها بی ربط است یا نه هم برای کسی مهم نیست. هدف اینجا کشف چیز خاصی نیست. هدف کنار هم گذاشتن یک سری عدد و در بهترین حالت چاپ یک مقاله در یک  ژورنال معتبر است.

متاسفانه این سیستم فکری پیچیدگی را تحسین می کنند ، انگار هر قدر چیزی پیچیده تر باشد علمی تر است.  دقت را با صحت  اشتباه می گیرد و نمی بیند که تو ممکن است با دقت 99.9% در مسیر کاملا اشتباه حرکت کنی!من اما دارم می بینم که در مسیر اشتباهم و  این دانشجویی برای من سنگین تر از توالت شویی دارد تمام می شود. دوست داشتم توی یک بار کار می کردم اما این کار بیهوده و مزخرف را هر روز تکرار نمی کردم. آقا جان ،اصلا من به این همه پیچیدگی  اعتقاد ندارم. کوفت گنده ای مثل سرطان نمی تواند تنها در اثر جابجایی یک نوکلیوتید اتفاق بیفتد. ما داریم یک چیز اساسی تر را نمی بینیم. برای همین هم همه چیز انقدر پیچیده شده است. من از پیچیدگی متنفرم. پیچیدگی خطای ذهن است. می گویند وقتی انشتین روی تئوری نسبیت کار می کرد  همزمان هایزنبرگ به اصل عدم قطعیت رسیده بود وقتی فرمولهایش را به انشتین نشان دادند نگاهی به آن همه معادلات چندین صفحه ای انداخت و گفت: پیچیده تر از آنی است که بتواند کامل باشد. و  عجیب نیست اگر خود انشتین با یک فرمول بسیار ساده آمد

E=MC2

مشکل این نیست که از پس این کار بر نمی آیم. می تونم سر همه و خودم را شیره بمالم . اما نمیخوام !هر روز که از آزمایشگاه می زنم بیرون دلم می خواهد دیگر بر نگردم. اما شهامتش را ندارم.صدای پدرم توی گوشم است که همیشه می گفت دخترم ما به تو افتخار می کنیم و حالم بد می شود. توی گوشی صدایم می لرزد می گویم پدر جان ! به نظر من این مسیر اشتباه است و از این راه قطعا به درمان سرطان نخواهند رسید. با خونسردی می گوید بیشتر وقتها بیشتری ها اشتباه می کنند و آن که می بیند در برابر یک جمع قرار می گیرد. گاهی دیدن این که یک مسیر اشتباه است خودش نبوغ است ! مادرم گوشی را می گیرد و می گوید دخترم! تو همیشه قدرت داشتی که جور دیگری ببینی ، این که بد نیست ،اون که جور دیگری می بیند  می شود انشتین! نمی دونم چرا اشک هایم از این سر گوشی فوران می کند. من نه هایزنبرگ هستم و نه انشتین . من هیچ گهی نیستم  ودیگر حتی نمی خواهم که باشم . درک نکته ی آخر است که اشک هایم را سرازیر می کند.