چه رسم قشنگی بود ، چهار شنبه سوری. پیش از آنکه سرزمین مان اشغال شود، پیش از آنکه آداب و رسوممان را به یغما ببرند و هر آنچه مربوط به ایرانی بودنمان بود را از مان بگیرند. مگر ما از زندگی چه می خواستیم جز  خانه ای کوچک در کوچه های خاکی آن شهر خاکستری و بوته ی کوچکی از آتش  که زردی هایمان را به سرخی اش بسپاریم؟ چگونه شد که همه چیز را از ما گرفتند؟ چگونه شد که خندیدن و شادی و آزادی جرم شد؟ چگونه قانون نا نوشته ی  اشغال گران تازی در سرزمین خودمان ، فرهنگ دیرینه مان را نشانه رفت ؟ چگونه شد که برای رسم 2500 ساله ی تاریخمان نیازمند  فتوای  تفاله های نطفه ی حرام عرب ها شدیم؟

چه رسم قشنگی بود، چهار شنبه سوری. پیش از آنکه سرزمین مان اشغال شود.مادرم خانه اش دسته ی گل بود دم عید،مادر بزرگ آجیل شیرین  توی قدح می ریخت، بچه ها در کوچه می خندیدند و کنار بوته ی آتش می رقصیدند. چگونه شد که زنده بودن در آن سرزمین جرم شد؟ چگونه کودکی نسل ما را به قرنطینه فرستادند؟چگونه ما را از ریشه هایمان کندند  و از خاکمان راندند؟ چگونه در این غروب سرد و غریب سر از آن سر دنیا در آوردیم ؟ چگونه ترس و تبعید و تنفر سرنوشت بچه های کوچه های خاک و بارون شد و خون خاطره به دیوار پاشید و آتش در خانه گرفت ؟

چه رسم قشنگی بود ، چهار شنبه سوری. پیش از آنکه سرزمین مان اشغال شود. آتش هم آن روز ها رام و آرام بود. مگر ما از زندگی  چه می خواستیم جز سرزمین خودمان ، تاریخ خودمان ، هویت خودمان؟ چه می خواستیم جز تکه ای نان و ذره  ای خاک  و گرمای آتش که اینگونه بر روی آن نفت ریختند و کمر به سوزاندن این سرزمین بستند؟ حالا مدتی است که کوچه ها بوی انفجار و باروت گرفته. فشفشه های  کودکانه ای که در دست داشتیم تبدیل به نارنجک دستی شده است و پایان بازی های معصومانه  مان  باتوم و گلوله و اعدام است. حالا چندی است این آتش زبانه می کشد و گویا سر خاموشی ندارد.بی گمان روزی جرقه اش دامان اشغال گران ستم گر سیاهی پیشه را خواهد گرفت  و ریشه ی ناپاکشان را برای همیشه خواهد سوخت.بی گمان روزی از این همه سیاهی و تباهی عبور خواهیم کرد و آتشی خواهیم افروخت و همه ی مردم شهر در کنارش دست در دست هم  سرود روشنایی خواهیم خواند.

…وای که چهارشنبه سوری چه رسم قشنگی است