ناراحتم .مرگ چه اسان رشته ها را پاره می کند .خانه ام شده جایی سوت و کور، که غم از درو دیوارش هجوم می اورد .گویی دیوارها دارند بهم نزدیک میشوند تا مرا میان خود له کنند . مرگ عزیزان در خانه بسیار جانفرساست .

عکسش را جلویم گذاشته ام و بی اختیار اشکهایی که بر صورتم جاریست را پاک می کنم . غریبانه مردنش را باور ندارم ،اما غریب ماندن خودم ، جگرم را به اتش می کشد . به هر وری نگاه می کنم ، یاد خاطره ای می افتم … لبخندش ..تن صدا… صورتش ……کاش منهم می مردم ..کاش منهم نمی ماندم …. کاش …در افکارو خاطرات و اشک خودم غوطه ورم ،  که صدای جلال همتی تمام راه پله را پر می کند که میخواند مهوش ..پریوش …. غلط کرد …شوهر کرد …..

نمی دانم کدام همسایه احمق  و وقت نشناسی است …سعی می کنم خود را با حال نزار خودم سرگرم کنم.پریوش همون بود که می خوند ….. چی میخوند ….عصبانی در را باز می کنم و دنبال  اپارتمان ان احمق میگردم . دوطبقه پایین تر پیدایش می کنم.زنگ میزنم که بعید است با ان حجم صدا کسی بشنود.با مشت به در می کوبم …چند لحظه ای میگذرد …و من باز می کوبم …صدا کم میشود و یک صدای نازک اما مردانه از پشت در می گوید ….کیه؟در را باز می کند و  صورت سرخ شده ازعصبانیت مرا با اشک های پاک شده و چشمانی به گودی نشسته می بیند.مثل بز بمن خیره شده و ساکت و متعجب نگاهم می کند …می گویم

_ میدانید جدیدا یکی در همین ساختمان مرده است و احتمالا کسانی عزا دارند ؟

مثل بز باز نگاهم می کند

با غیظ بیشتری می گویم

_اقای محترم من عزیزم را از دست داده ام میشود صدای ان ضبط کوفتی را کم کنید

می گوید :

عزیز شما همون خانم پیری که عصرها در حیاط می نشست نبود؟ ایشون فوت کردن ؟

ته دلم از اینکه ان پیرزن مهربان را میشناسد خوشحال و دلسوخته می شوم و سری تکان میدهم که میگوید

_خب عزیزمن… ایشون که ماشاالله عمرشو کرده بود و قرار نبود که بزاد ؟ ..خب باید میمرد دیگه ..بجاش شما هم عزیز من  مرد صدای ضبط تونو بلند کنید

انروز با ان مرد نفهم دعوای مفصلی کردم اما بعدها به واکنشش خیلی فکر کردم .اینکه مرگ را بعنوان قسمتی از هستی میشود راحت تر  پذیرفت .که مرگ هم یک اتفاق است مانند تمام اتفاقاتی که در زندگی ما می افتد که مرگ هم مثل طلاق است یا جدایی از یک دوست …یعنی فقط یکجور جدایی است ..یک اتفاق

اتفاق سختی است مرگ عزیزان اما مگر کدام جدایی اسان است ؟ و مگر تمام جدا شدن ها و مرگ ها در بوته زمان بفراموشی سپرده نمی شوند؟

امروز که خبر مرگ یکی از دوستانم را شنیدم به یاد  دعوای انروز با مرد همسایه  افتادم . یا من پوستم کلفت تر شده و یا دارم مرگ را هم مانند یک اتفاق مانند تمام اتفاقات خوب و بد زندگی ،  راحتر می پذیرم . نمی دانم روزی هم اگر دکتر خبر مرگ قریب الوقوع خودم را هم بدهد ، میتوانم انرا راحت ، قبول کنم  یا نه ..اما  امروز باور دارم.مرگ تلخ نیست ..مرگ فقط یک اتفاق است …..یک اتفاق ساده

***

آخرین پنجشنبه ی سال است. رسم نیکی است که از آنانکه در میان ما نیستند یاد کنیم.از هنرمندانمانی که دیگر در میان ما نیستند، از شهیدان و اعدامیانی که برای آزادی سرزمینمان جانشان را فدا کردند. یادشان گرامی و راهشان پر روهرو باد..