یادش به خیر،بچه که بودیم مامان بزرگ قصه ی عمو نوروز برامون می گفت و داستان خاله پیرزنی که هر سال قبل از عید خونه اش رو مثل دسته گل تمیز می کرد و سفره ی هفت سین و ترمه اش را پهن می کرد و چشم انتظار عمو نوروز می نشست ولی از خستگی خوابش می برد و وقتی بیدار می شد ، عمو نوروز رفته بود . خاله پیرزن غصه می خورد و ما حرص می خوردیم که آخه چرا هر سال خوابش می برد ( مگه نمی تونست مثل شاهزاده غصه ی نارنج و ترنج انگشتش را ببرد و لای زخمش نمک بریزه که خوابش نبره؟) اون وقت مامان بزرگ دلداریمون می داد که نوروز سال دیگه در راه است  و شاید خاله پیرزن سال بعد عمو نوروز رو ببیند وما با این امید به  خواب می رفتیم

***

یادش به خیر، سال تحویل بیدار می موندیم. مهم نبود که چه ساعتی باشد. رسم بود  همه ی فامیل تو خونه مادر بزرگ جمع بشیم وکنار سفره بشینیم و» یا من مقلب القلوب و الابصار» رو که گفتن و توپ که در شد از بزرگ ترها اسکناس های نو عیدی بگیریم. مادر بزرگ  منزلت تحویل سال رو می دونست و قصه ی خاله پیرزن رو بلد بود. مادر بزرگ می دونست که برای عبور از سال باید بیدار بود و نیایش کرد و عزیز ترین ها را در آغوش گرفت .وقتی مرگ مادر بزرگ را در آغوش گرفت و برد ما هم این چیزها را از یاد بردیم. سالها اومد و رفت و ما تحویل سال خواب ماندیم و دیگر دل و دماغی باقی نموند و از آن رسم و رسوم چیزی به جا نماند. امسال که حتی از پدر و مادر و خواهر و عزیزترین ها هم کسی بر جای نمانده  و من در خالی ترین اطاق دنیا ، تک و تنها به استقبال نوروز میرم .دلم گرفته و هوای گریه دارد. چشمهام را می بندم و دستهای مهربان مادر  و بوی اودکلن پدرم که همیشه تا آخرین لحظه داشت با عجله توی حمام اصلاح می کرد و چشمهای قشنگ خواهرم پیش چشمم میاد . کنار سفره هفت سین می نشینم ، از آشپزخونه بوی سبزی پلو ماهی سفید شب عید می آید و با صدای دهل و سورنا قاطی می شود- نمی دونم چرا همیشه لحظه تحویل  سال  بغضم می گرفت -سال که نو  می شد پدر اول از همه مادر را می بوسید و به شوخی می گفت پس این عیدی ما چی شد؟یک نفر بلند می شد و صدای آن آهنگ مسخره و دوست داشتنی دیر ی ری را رام لحظه تحویل  سال را بلند می کرد و یک نفر دیگر بغضش را فرو می داد و مثل مشنگ ها  وسط اطاق می رقصید ، اون یک نفر من بودم !

***

نه ! نباید چشمهایم را ببندم .اگر چشمهایم راببندم مثل خاله پیرزن قصه میشم ! بعد از سی سال معنی داستان را می فهمم؛ پیرزن داستان زندگی همه ی ماست .او خودش را برای عید آماده می کند ولی هربار تحویل سال خواب می ماند و نمی تواند عمو نوروز را ببیند . تحویل سال کنایه از بی شمار لحظه هایی ست که ما در خواب از آن عبور می کنیم ، عمو نوروز نماد نو شدن است  و عید چیزی نیست جز پذیرش تغییر … چیزی نیست جز وداع با گذشته و در آغوش گرفتن آینده … چیزی نیست جز درک یگانگی  ومنزلت لحظات  و جشن گرفتن این واقعیت …عید چیزی نیست جز آنکه با همه ی دلتنگی ها و تنهایی ها و خستگی ها میان  لحظه های زندگی برقصیم .هر لحظه از زندگی نو روز است ، اگر اسیر دیروز نمانیم  و اگر در بیداری از آن عبور کنیم  و مثل  خاله پیرزن  قصه ها خواب  نمانیم…  نوروز بر شما مبارک.