اینجا نوروز نبود. اینجا در واقع شروع پاییز بود و شروع پاییز را هیچ آدم عاقلی جشن نمی گیرد مگر اینکه مثل من عاشق روزهای کوتاه و غروب های سرد و خیس و باران باشد. مگراینکه در یک کلام مثل من یک جورایی عاشق مرگ باشد. خدا را شکر بیشترآدمها مثل من فکر نمی کنند. خدا را صد هزار مرتبه شکر

***

سال نو  بالاخره یک همدم پیدا شد، تحصیلکرده، دست و دلباز، خسته از تنهایی، آماده ی یک جا بند شدن.  قضیه زود جدی شد .   مرا به همه ی فک و فامیل و آشنا و روشناها معرفی کرد و قرار شد که با هم بمونیم و نزدیک ترین هم باشیم .فقط باید برای عید برمی گشت ایران . آویزونش شدم که نرو . گفت باید برم بعد از ده سال خانواده ام رو ببینم ،برمیگردم و این بار دیگه از کنار تو هیچ جا نمیرم و برای همیشه می مونم پیشت.گفتم قول میدی؟ گفت مردونه! و رفت.

***

روز اول عید یک دوست اوزی زنگ زد و دعوت کرد کنسرت . یک دوستی خیلی عادی و محترمانه  بین ما جریان داشت و من دعوتش را پذیرفتم. توی کنسرت همه  یا روی دراگ بودند و یا مست.من اونجا چی کار می کردم؟انگار که فکر من رو خونده باشه دستمو محکم گرفت که نترس من باهاتم بعد یک قرص انداخت بالا و گفت نترس من هواسم هست. وقتی تاریک شد و موزیک شروع شد لبش رو گذاشت روی گوشم و هی چیزهایی گفت که  من تو اون شلوغی نمی فهمیدم، اما تقریبا  فهمیدم منظورش چی بود

***

وقتی اومدیم بیرون، بارون زمین رو خیس کرده بود. انگار قرص های  روانگردانی که اون خورده بود توی رگ من می چرخید. نمی دونم چی شد که  توی ماشین لبهام رو بوسید.باید می زدم توی دهنش اما حسش نبود. راستش ، یک چیزی از جنس هوس توی دلم وول می زد  و ول نمی کرد. شایدم تصور اینکه به آقای » ایکس» دارم خیانت می کنم  برام هیجان انگیز بود. پریدم بیرون  و به سمت خونه دویدم . فرداش زنگ زد و گفت کاش تا صبح می بوسیدمت. گفتم هیچی نگو…هیچی نگو …هیسس.

***

آقای » ایکس» یک روز در میان زنگ می زند و اظهار دلتنگی می کند و این حرفها. می گوید که به زودی بر می گردد و دیگر هیچ وقت تنهام نخواهد گذاشت.دیگه مطمئن نیستم دلم بخواد برگرده. سرش داد می کشم که چرا منو تنها گذاشتی رفتی؟ نباید می رفتی…. نباید….!  می خندد و همش را به حساب عشق و دلدادگی من می گذارد. چی بگم؟ دنیا جای گهی است.

***

بالاخره بسته ی پستی عیدی های من  از ایران  رسید. از سر کوچه آبجو می گیرم و  بر می گردم و آبجوی خنک و پسته های از آب گذشته رو با مقادیر متنابهی نوستالژیا   از خندق بلا پایین میدم. چشمم می افتد به روزنامه ی مچاله شده ای که مادرم با لطافت  شکستنی ها را در آن بسته و فرستاده. اسمش هست «شکوه ایران». نمی دونم چرا گریه ام می گیرد. نه از شکوه خبری هست و نه از ایران ،منم و یک اطاق خالی ته دنیا و روزنامه ای که نصف کره ی زمین را گشته تا به اینجا رسیده. … و موبایلی که زنگ می خورد. صدای آشنایی به زبان غریبه ای اسمم را صدا می کند  و می پرسد چرا وقتی منو بوسیدی فرار کردی؟ تو حق نداری کسی رو  ببوسی و فرار کنی..وقتی حرف می زند فراموش می کنم  کی هستم و چی هستم.فراموش می کنم ایرانی ام…که «شکوه ایران» دیگر وجود ندارد و شاید هیچ وقت وجود نداشته.فراموش می کنم که  به آقای «ایکس» قول دادم که منتظرش بمونم. انگار همه چی از صفر شروع می شود، توی یک دنیا ناشناخته.  دوست دارم توی این ناشناخته غرق شم، یک جایی که از هویت من هیچ خبری نباشه. فقط تنم باشه و باقی مانده های لت و پار شده ی روحم و سر انگشت نوازش و سکوت. جایی که هیچی منو یاد گذشته ها نندازه.انگار اصلا هیچ وقت وجود نداشتم .جایی که من فقط یک زن باشم. بدون هیچ گذشته ای ، بدون هیچ آینده ای. همونجوری که هستم.