من یک خود فروشم. از وقتی که یادم میاد خودفروشی کردم. قضیه به خوابیدن با مردهای مختلف ربط نداره یا لا اقل اونجوری که شما فکر می کنید ربط نداره.  اسم اون کار رو تجربه میزارم و یا بعضی وقتها حماقت. حتی ممکنه اسمش رو هرزگی بزارم یا  یک جور معامله ی ساده ی پایاپای ، در برابر لذت.  تنها مردی که خودم رو بهش فروختم شوهر رسمی و شرعی ام بود.وقتی اون کاغذ بیخودی رو امضا کردم و عمه بلقیس ها برام کل . کشیدند و رو سرم نقل پاشیدن من رسما به جمع خود فروشان پیوستم و عندالمطالبه به چند تا سکه و یک شاخه نبات  خودم را به مردی که دوستش نداشتم فروختم و خوب آخرش هم بدجوری ضرر کردم.

من یک خودفروشم  وقتی که  حرف مردم برایم از اصول خودم مهم تر می شود . وقتی که باید فریاد بزنم و از روی ترس سکوت می کنم. وقتی که درسی که دوست ندارم را می خوانم. وقتی که کاری می کنم و فقط آن کار را برای حقوق آخر ماهش انجام می دهم نه برای لذت و بالندگی و خلاقیتی که از وجودم بیرون می کشد. من هر روز که از خواب بلند می شوم از خودم می پرسم اگر یک صفر نا قابل جلوی حساب بانکی ام بود این کار را می کردم ؟ و وقتی پاسخ نه است من احساس خود فروشی می کنم.آره من به یک صفر خودم را می فروشم.

نمی دونم اولین بار کی بود که  گفت «هر کسی رو میشه خرید، فقط قیمت آدمها فرق می کند» .این تز  همه ی خود فروش های دنیاست. دنیا هم پر است از خود فروش. قضیه پیچیده ای نیست. قضیه رابرت اپنهایمر است. فیزیکدان آمریکایی که بمب اتم را ساخت، حتی  اپنهایمر هم خود فروش بود ، منتها مغزش را فروخت.خوب هر کسی بهترین چیزی که دارد را می فروشد. رابرت اپنهایمر مغزش را ، علیرضا افتخاری صدایش را ، آن یکی قلمش را ،آن  فاحشه ی تایلندی  تنش را

فرق زیادی با هم نداریم. بعضی ها راحت می فروشن. انقدر راحت که باورت نمیشه . بعضی ها نق نق می کنن و میخوان به قیمت بالا تری بفروشن ، بعضی ها می گویند اگر ما نفروشیم بقیه می فروشن، پس می فروشن. خلاصه دنیا می شود بازار مکاره ای که در آن همه چیز به راحتی در قابلمه و دگمه سر دست معامله می شود. اندک آدمهایی که نمی فروشن از بازی بیرون می مانند. خود فروشها معتقدند  اونهایی که نمی فروشن خریدار نداشتن وگرنه اونها هم  می فروختن. گفتم که همه ی خود فروشها پیروان اون الدنگی هستن که گفت هر کسی رو میشه خرید فقط قیمت ها فرق داره.

اینجوری است که دنیا پر می شود  از دکتر فاسطوس های پیزوری با مفیستافلیس های سیفلیسی .آدمهای بی پدر و مادر و بواسیری و نالانی که یادشان رفته که مهم این نیست که بفروشی یا  به چه قیمتی بفروشی ،به هر قیمتی که بفروشی آخرش ضرر می کنی.  هیچ خودفروشی توی دنیا شاد نیست. راضی نیست ،خوشبخت نیست. اسمش روشه. «خود» را فروختن یعنی ارزشمند ترین چیزی که داری را فروخته ای، .چی به جاش میخوای بگیری که ضرر  نکنی؟  با جان و روحت که معامله کنی تا جای دوری نخواهی رفت که بسی سود نکرد ، آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود