سالها پیش وقتی تازه به خانه ی بخت رفته بودم متوجه عادت عجیبی در همسرم شدم و آن این بود که همیشه مرا متهم می کرد که دوست دارم به او خیانت کنم و یا چشمم دنبال مردهای دیگر است یا با فلانی زیاد حرف زدم و ته دلم دوستش دارم. دامنه ی افرادی هم که شامل این بهتان ناروا می شد از شوهر خاله ی هفتاد ساله ی من تا پسر خاله ی هفت ساله ی خودش را در بر می گرفت. در آن روزگار من دختر بسیار محجوب و بسته ای بودم و حتی توی چشم غریبه ها نگاه نمی کردم چه رسد به فکر خیانت و این تهمت ها به من خیلی گران می آمد. بارها سعی کردم  توضیح بدهم که اشتباه می کند و این حرفهایش چقدر مرا می رنجاند ولی بد تر هم شد. بعد سعی کردم با شوخی و طنز حالیش کنم تا دست بردارد اما نشد. بعد کار به تهدید و گریه و زد و خورد کشید ولی او خیلی مصرانه اعتقاد داشت که من بهش خیانت خواهم کرد. آخر سر تصمیم گرفتم اصلا جوابی ندهم ولی باز هر بار که او یک جوری و به بهانه ای این حرفها را می زد چیزی در درون سینه ام آتش می گرفت

آخر یک روز از خودم پرسیدم چه چیزی توی این حرف انقدر مرا ازار می دهد؟ بی اعتمادی او به من؟ زیر سوال رفتن شخصیتم؟ تکرار بی اساس تهمت ها؟ و در کمال تعجب دیدم که هیچکدام. چیزی که مرا تا این حد ازار می داد این بود که حرف آن بنده خدا راست بود! من از شوهرم بدم می آمد و ته دلم دوست داشتم بهش خیانت کنم. هر چند  هرگز این کار را نکردم اما این از روی نجابت من نبود بلکه از روی عدم شهامت بود. جالب است که وقتی این را فهمیدم واکنش من خود به خود تغییر کرد. هروقت چنین چیزی می گفت لبخند ی روی لبم می نشست. جالب تر آنکه او هم بعد از آن کم کم این عادتش را برای همیشه کنار گذاشت.

***

مواجه شدن با بدیها و کاستی ها و حماقت دیگران کار سختی نیست. همه ی ما دیر یا زود متوجه کثافت های درونی آدمها می شویم. مهم ترین کار مواجه شدن با کثافت های درونی خودمان است. نه آن کثافتهای عیانی که همه می دانیم. آن لجن های ته نشین شده که به اعماق ذهنمان می رانیم و همیشه انکارش می کنیم. شاید یکی از راههای فهمیدنش همین واکنش های تند ما باشد. من خیلی وقتها از این واکنش کمک می گیرم. وقتی چیزی مرا به شدت ناراحت می کند از خودم می پرسم من چه نکته ی حل نشده ای با این موضوع دارم؟ هیچ موضوع بی ربطی نمی تواند شما را به حد مرگ عصبانی کند.اگر کسی ادعا کند که  «انسانها یک مشت اردک هستند که روی بالهایشان خال قهوه ای دارد» آیا ناراحت می شوید؟ هرگز! آیا جواب می دهید؟ هرگز! شانه هایتان را بالا می اندازید و رد می شوید. حداقل برای من که اینگونه است. پس وقتی سخنی مرا کلافه می کند وجیغم را در می آورد حقیقتی در آن حرف با یکی از گوشه های پنهان ذهنم برخورد کرده است و بهتر است قبل از اینکه دهانم را باز کنم و به گوینده آن فحش بدهم از خودم بپرسم چه چیزی توی آن حرف مرا انقدر آشفته کرده است. من همیشه برای فحش دادن به دیگران و نفرت از آنها وقت دارم. اما نفرت از آنها آنقدرها به من کمک نخواهد کرد . شاید بهتر باشد این واکنش ها را فرصتی کنم تا خود را بهتر بشناسم.  نتیجه اش گاهی واقعا حیرت انگیز است.