نمی دونم فیلم  «قوی سیاه» رو دیدید یا نه.از بازی بی نظیر ناتالی پورتمن که به حق اسکار را نصیبش کرد که بگذریم فیلم حدیث نفسی بی نظیر و زیباست : «نینا»  یک رقاص باله است ، دختری معصوم و پاک و سخت کوش. او به سختی تمرین می کند ، به سختی می کوشد درست رفتار کند  و قواعد اجتماعی را می پذیرد و سرانجام برای نقش قوی سیاه که آرزوی هر رقاص باله ای است انتخاب می شود ولی برای قوی سیاه بودن لازم است که نیمه ی  پنهان و سیاه و  وحشی اش را هم  به نمایش بگذارد. این لایه با لایه ی فرشته گون نینا مثل» آب و روغن «قاطی می شود و تبدیل به چالش روانی سنگینی می شود که سرانجام رقاصه را از پا در می آورد..

فیلم در ظاهر داستان دختر خوبی است که در جدالی بی رحمانه با زندگی تبدیل به قوی سیاهی می شود. ولی یکجورایی شاید داستان  زندگی همه ی ما باشد. هیچ کس قوی سیاه به دنیا نمی آید. همه ی نوزادها قوی سفیدند ، قوی سیاه  همه ی آن خشونت و بی رحمی و شقاوتی است که ما برای بقا روی زمین یاد می گیریم و کم کم جزیی از ما می شود. فیلم در واقع داستان جدال  ظریف و دایم میان  کنترل کردن و رهایی است. نینا سخت می کوشد که خودش را کنترل کند چون برای خوب بودن باید خود را کنترل کرد و روی خواست ها و هوس ها و نیمه های سیاه افسار زد. قو های سفید در زندگی معمولا نماد مهار کردن هستند. آنها برای سفید ماندن  مجبورند این بها را بپردازند. قوهای سیاه بر عکس  چهار چوب ها  را می شکنند  و از خط قرمزها می گذرند و اغلب در این گیر و دار به لجن کشیده می شوند و  این گونه است که بالهای زیبایشان سیاه می شود. قوهای سفید و قوهای سیاه هر دو از کمال به یک اندازه دور هستند همانجوری که در جمله ی به یاد ماندنی استاد رقص  نینا  به او یاد آور می شود :

Perfection is not all about controling,  it is also about letting go.

داستان کنترل کردن و ول دادن جدال همیشگی همه ی ماست. آیا باید کنترل کرد و به چهار چوب ها وفادار ماند و یا رها کرد و در آغوش بی دغدغه ی بی نظمی شناور شد؟ پاسخی برای این سوال وجود ندارد. جهان در ذات غیر قابل کنترل است و  تلاش برای تسلط بر آن سخت بیهوده می نماید. از طرفی باید برای رقصیدن در این جهان بر خود مسلط شویم وگرنه تا آخر دنیا تلو تلو خواهیم خورد.

پاسخ شاید در تعادل باشد.کنترل کردن هر  آنچه که قابل تسلط است و رها کردن چیزهایی که خارج از  تسلط ماست.شاید کمال تنها در توازن میان این نیمه ها مفهوم می یابد. مانند توازن شب و روز ،خوبی و بدی ،نرمی سختی، مردی و زنی ،سیاهی و سپیدی… و تنها خدا می داند که رسیدن به این توازن چقدر دشوار است. کمال ،جادوی ادغام این دو در هم  و رقص جاودانه ی پیوند آنهاست .بیهوده نیست که کارگردان یک رقاص باله را بعنوان نماد این داستان  برای ما تصور می کند. باله یعنی  استاد ی در حفظ» تعادل» روی سر پنجه های  متزلزل و شکننده و دردناک و کمال چیزی نیست جز رقصی با شکوه  بر روی سر پنجه هایی که از آن خون می چکد.

فیلم قوی سیاه را حتما ببینید.این فیلم در روح من رقصید.*

زولبیا