اول

سال اول ازدواجم از یک هفته مونده بود به عید با اصغر بحث داشتیم سال تحویل کجا باشیم خونه خودمون؟ خونه پدرمادرم   یا پدرمادر اون ..میگم بحث ..واقعا بحث میکردیم   اخرم واسه اینکه کسی ناراحت نشه سرخوشانه و بی خبر  رفتیم سفر و چقدر خوش گذشت …..

یکسال دیگه درست چندروز مونده به عید صاحبخونه گفت خونه رو میخوام و بلندمون کرد ما دوتا هم کله خراب راه افتادیم دنبال خونه… اونم روزای شلوغ اخرسال  …یادمه سال تحویل حوالی ساعت  ده صبح بود وتهران  برف میومد و ما وسط اثاثیه توی خونه جدید و سرد بودیم و من حسابی دمغ …که اصغر پاشد با سبد و سیخ و صابون(؟)….واسم هفت سین درست کرد و شاید زیباترین هفت سین زندگی ام شد.یکسال،  سال تحویل مشهد بودیم و حرم امام رضا

 

یکسال

 

دیگه سال هاست نه هفت سینی می چینم و نه عید میگیرم ..بنظرم مسخره ترین کار اینه که ادم ، تنهایی واسه خودش عید بگیره …وقتی نه قراره کسی بیاد و نه تو جایی بری…امسال ..سال تحویل نشستم به مرور خاطرات قشنگ گذشته .. به خونه پدری ..به بچگی و خونه مادربزرگ که نون پنجره ای می پخت و از لای قران بهمون دشت عید میداد …به زندگی  زناشویی ام ……..انگار هزار سال از اون زمان گذشته ..چی شد ؟ انگاری یک طوفان تمام  کسانم رو ازم گرفت یا نه اون طوفان منو پرت کرد یک گوشه دنیا …..تنها

 

دوم

امروز از خواب و تلوزیون خسته شدم و زدم بیرون …. هوا بوی بهار داشت ..نمی دونم اما انگاری دنیا داره پوست میندازه ..همه چی داره نو میشه …خودمو سپردم به پاهام و گذاشتم هرجا دوست داره منو ببره … ریه هام و از هوای بهار پر کردم و ……همون موقع فهمیدم بهار همیشه زیباست ..درسته که میگن دل ادم باید بهاری باشه اما من فهمیدم بهار این قدرت رو داره که به دل هایی که بهاری ام نیست راه پیدا کنه ……فهمیدم بهار می تونه روی لب  ناامیدترین انسان روی زمین  هم لبخندی بذاره ….. اره …بهار می تونه

 

سوم

 

بهارتون مبارک