وقتی ایران را ترک  کردم فکر می کردم که تنها چیزهایی که از دست داده ام عمر و حاصل تلاشهایم و خانه ای بوده است که در این سالها بر روی آب ساخته ام. خودم را آدمی می دیدم که احمقانه و به عبث سالها  با پشتکار بهترین بذر ها را بر روی شوره زار خشک پاشیده  و حاصلی نگرفته است. با خودم گفتم باقی مانده بذر هایم را می برم و بر خاکی خوب دستهایم را در باغچه می کارم. با خودم گفتم سبز خواهد شد؛ می دانم ،می دانم

شبیه کسی بودم  که از شهری طاعون زده گریخته تا جانش را نجات دهد. جنازه های متعفن جهل و دروغ و خشونت را پشت سر گذاشتم. اگرچه غریب بودم اما به آینده ای امید داشتم که در این خاک خوب انتظارم را می کشد. جایی که همه چیز سر جایش است. جایی که همه چیز خوب است.من آدم خوبی بودم و لیاقت خوب زندگی کردن را داشتم.من اصلا از روز اول هم  به آن جمع طاعون زده شباهتی نداشتم.

اما هیچ چیز آنجوری که من فکر می کردم پیش نرفت. کم کم متوجه شدم که آن قدر ها هم که فکر می کردم دیگر خوب فکرنمی کنم.انگار قدرت فکر کردنم را از دست بوده ام. دقت و سرعت و برنامه ریزی درست نداشتم. گیج و خسته بودم. علامت ها یک به یک ظاهر شدند، من  منگ بودم، قانون گریز بودم ، دروغ می گفتم ، از زیر کار در می رفتم  و از همه بد تر اینکه  همه ی اعتقادم را به منطق و علم و قانون از دست داده بودم .

منطق و علم و قانون همه ی آن چیزی بود که من برای به دست آوردنش همه چیز را رها کرده بودم و به این سر دنیا گریخته بودم. مرا چه شده بود؟ چرا  اینجوری شده بودم ؟ چرا از پشت چراغ قرمز ایستادن  در می رفتم ؟ چرا همه اش دوست داشتم میان بر بزنم ؟ چرا هنوز هم دروغ می گفتم؟ چقدر شبیه همه ی آنهایی بودم که از آنها گریخته بودم. انگار به من سرایت کرده بودند. سالها زندگی در آن محیط مرا دگرگون کرده بود.آری، زندگی در سرزمینی که پاداش خوبی بدی است ، پاداش صداقت طرد شدن و پاداش شهامت مرگ است مرا دگرگون کرده بود.

من دیگر نمی توانستم برنامه ریزی کنم برای آنکه همه ی برنامه های من  همیشه به هم ریخته بود. دیگر نمی توانستم به قانون التزام داشته باشم چرا که  قانون هرگز از من حمایت نکرده بود. نمی توانستم  آدم خوبی باشم برای آنکه خوب بودن در آن سرزمین دروغ مضحکی بیش نبود.نمی توانستم  هیچ منطقی را بپذیرم برای آنکه به  بی منطقی و هرج و مرج عادت کرده بودم.نمی توانستم به بهبود امید داشته باشم برای آنکه همیشه همه چیز بد تر شده بود و من واژه ی امید را فراموش کرده بودم.

من طاعون گرفته بودم و  این بیماری تا بن استخوانم نفوذ کرده بود.من هم یکی از همه شده بودم ، درمانده تب دار و مریض. آن وقت فهمیدم که  مهم ترین چیزی که از دست دادم عمر و خانه  و خانواده ام نیست. مهم ترین چیزی که از دست داده بودم باور هایم بود؛ باور به درستی ، باور به انسانیت ، باور به صداقت و تلاش و منطق و علم. راستی  من کی  طاعون گرفتم ؟ می گویند هیچ وقت نمی شود فهیمد.حالا در قرنطینه ام نشسته ام. می گویند طاعونی ها را  می سوزانند .  از سوختن باکی ندارم . از این می ترسم که روزی همه ی آن خاک به آتش کشیده شود.