همانطور که مستحضرید این روزها به برکت رفاه و سازندگی و امنیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بی نظیری که در کشور حاکم است مدام بر خیل افرادی که مشتاقانه و با سر میهن اسلامی را ترک می کنند افزوده می شود. من در این نوشته اصلا به این قضیه که آیا باید مهاجرت کرد یا نه ندارم. فرض را بر این بگیرید که این یک دفترچه ی راهنمای عملی بر مبنای تجربیات من از پدیده مهاجرت است. شخصا فکر می کنم که اگر کسی این دانش را پیش از این که مهاجرت کنم در اختیارم می گذاشت شاید خیلی کارم آسان تر می شد و انتظاراتم از آنچه پیش رویم بود کاملا متفاوت می بود.  امیدوارم این اندک به درد آنهایی که در مسیرند بخورد و بهترین ها را برایشان آرزو می کنم.

تعریف: مهاجر در این نوشته کسی است که با میل خود و بدلیل نارضایتی از شرایط ایران از کشور بصورت قانونی خارج می شود. این تعریف شامل پناهنده های سیاسی و غیره نمی شود . همچنین این تعریف شامل کسانی که با حسابهای بانکی چاق و چله ( اکس پاتریوت ها) و یا دلارهای ارسالی مامی و ددی از ایران رفته اند نمی شود. بطور مثال این تعریف شامل مهدی هاشمی نمی شود.

یک ) مهاجرت دومین استرس عظیم زندگی است. در واقع از نظر شدت استرس مهاجرت در مرتبه دوم بعد از مرگ قرار دارد. این یعنی مهاجرت می تواند اثرات مستقیم و شدیدی روی سلامت جسمی و روحی شما بگذارد.این  استرس شدید به حدی است که می تواند باعث شود که  نصف موههایتان بریزد یا ظرف شش ماه سفید شود. ( هر دو مورد را به وفور دیده ام ). پس قضیه شوخی نیست.

دو) چیزی که در انتظار شماست رو به رو شدن با محیطی بیگانه است که منجر می شود به شدت احساس بیگانگی کنید. اگر موقعیت مالی شما در خطر باشد احساس عدم امنیت هم به آن اضافه می شود و بدون اینکه بفهمید در شما تاثیراتی می گذارد که برای همیشه ممکن است به جا ماند. مهاجرانی می شناسم که  هفته های اول فقط نان خالی خورده اند تا از گرسنگی نمیرند و حتی حالا که موقعیت مالی خوبی دارند هم نمی توانند دست توی جیب کنند.

سه ) ممکن است افکار عجیبی به سراغتان بیاید. مهندس ( ا.م) توی سطل اشغال را نگاه می کرد و به  گداهایی که دم مک دونالدز می ایستادند دقت می کرد. می گفت» دارم فکر می کنم که شاید منم به زودی مجبور شم از توی سطل آشغال نصفه ساندویچ بردارم ..دارم یاد می گیرم». حتی تصور اینکه چنین فکری از سرتان بگذرد هم دردناک است ، نه؟ افکاری نظیر  دزدی، تن فروشی و خود کشی هم به سر خیلی ها می زند.در واقع در شرایط فشار مغز شروع به جفتک اندازی می کند. هر چه فشار شدید تر ، جفتک ها وخیم تر.در این راه همه چیز ناشناخته است. مهم ترین ناشناخته خودتان هستید. واکنش هایتان در زمان سختی و درد  شما را با درک جدیدی از خودی که می شناختید رو به رو می کند و تصویری که از خود داشته اید را گاه دگرگون می کند

چهار) به زودی  ممکن است متوجه شوید که استانداردهای شما هر قدر بالا با شرایط جدید نمی خواند و خیلی از آنچه که به آن دنیای متمدن می گویند فاصله دارید.شما در شهر یک چشمی ها پادشاه بودید. اینجا یک چشم بیشتر ندارید و مردم این را می بینند. ممکن است در ایران با میانگین نیم ساعت کار مفید در روز شما به سخت کوشی معروف بودید اما اینجا باید 9 ساعت کار کنید و منظور از کار کردن «کار کردن واقعی »  است. دقت و نظم و سرعت شما هم به سرعت ایران خیلی خوب بوده  و اینجا کند است. زبان شما هم که ناگفته پیداست که  شما را در جستجوی دایم کلمات مناسب مدام به زمین می کوید و باعث می شود از آن چیزی که هستید هم چند درجه ناتوان تر و کند تر به نظر برسید.

پنج) بطور کلی هر قدر کفه ی شما در ایران سنگین تر بوده باشد وضع شما این ور سخت تر خواهد بود. اگر یک موقعیت اجتماعی و مالی و رفاهی را ول کرده  و آمده باشید کار کردن در مک دانلدز به مراتب سخت تر از وقتی است که  هیچ چیزی اون طرف نداشته باشید.اگر یک خانواده ی خوب و گرم و دوستان زیاد را ول کرده باشید طبیعتا تحمل تنهایی اینجا برایتان دشوار تر است. بطور کلی هر چه جوان تر و یالقوز تر بیایید امکان جا افتادن آسان تر شما بیشتر است.هر چه چمدان تان سنگین تر ، راهتان دشوار تر خواهد بود..

شش)از همه مهم تر، شما هنگام خروج از ایران با خودتان یک توهم بزرگ دارید و آن این است که » میرم امتحان می کنم و فوقش اگر نشد بر می گردم» . اما تقریبا هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد. با وجود تمام سختی هایی که پیش روی شماست اغلب اوقات شما متوجه می شوید که بازگشت به ایران محال است. مدتی که آب و هوا و آزادی را تجربه کردید می بینید که برگشتن آنقدر ها هم آسان نیست. اگر هم برگردید همیشه کبوتر دو برجه هستید. نه آنجا و نه اینجا ، هیچ جا جای شما نیست. پس با این ساده انگاری مهاجرت نکنید.

اگر عمری باشد در مجال بعدی به روش هایی که شما را در این مسیر کمک خواهد کرد خواهم پرداخت.

در پایان این را اضافه کنم که با همه ی این سختی ها اگر هزار بار هم مجبور می شدم مهاجرت کنم این کار را می کردم. برای آنکه تمام این سختی ها مرا به درک جدیدی از هستی رساند که با زندگی در ایران هرگز به آن نمی رسیدم. مهاجرت بر خلاف آنچه به نظرمی آید  بیش از هرچیزسفری درونی است و من  شخصا از این تجربه ی دردناک پشیمان نیستم.از نظرات و تجربیات سایرمهاجرین در این جا به شدت استقبال می کنیم. شاید با اشتراک این  تجربه ها راهگشای هم باشیم