می دختر منزوی و عجیب غریبی است  و تنها دوستی که دارد عروسک ترسناکی است که مادرش وقتی بچه بود برایش ساخته است. مادرش وقتی عروسک را می ساخت گفته بود: اگر نتوانستی دوست پیدا کنی، یکی بساز.

می  بطور اتفاقی با  آدام آشنا می شود که «دستها» ی بسیار قشنگی دارد. می عاشق دستهای او می شود . مدتی همه چیز به خوبی می گذرد تا اینکه پسر از رفتارهای عجیب غریب می خسته می شود و او را رها می کند و می  رود. می سپس با دختری لزبین دوست می شود که «گردن «زیبایی دارد و عاشق گردن او می شود اما لزبین به او خیانت می کند . می شکست خورده و طرد شده در خیابان  با پسری آشنا می شود که «بازو»های زیبایی دارد. می عاشق بازوهای او می شود و او را به خانه می برد تا با او عشق بازی کند. اما پسر از دیدن وضع زندگی عجیب غریب او می ترسد و شروع به آزار و تحقیر او می کند. می ناگهان در می یابد که هیچ کدام از این آدمها کامل نیستند بلکه هرکدام فقط قسمتی از وجودشان زیبا و دوست داشتنی است. او دچار بحرانی عصبی می شود و  پسرک خیابانی را با چاقو می کشد. بعد سراغ آدام می رود و او را قطعه قطعه می کند و توی چمدان می گذارد، بعد هم دوست لزبینش را مثله می کند و به خانه بر می گردد . در صحنه ی  پایانی می برای خودش با «دستها»ی آدام و» بازو»های پسر خیابانی و»گردن «لزبین یک دوست می سازد.بعد مقابل آیینه می نشیند و» چشم «خودش را با چاقو در می آورد و در جای چشمهای جسد می گذارد و در کنار جسد دراز می کشد و می میرد.

***

می فیلم عجیبی است  و پراست از صحنه های دلخراش. من دیدنش را به کسی توصیه نمی کنم اما سوالی که این فیلم مطرح می کند یکی از سوالهای همیشگی من بوده است. با آدمهایی که هیچ کدام کامل نیستند و هرکدام تکه ای از وجودشان به شدت دوست داشتنی  و باقی اش به شدت نا خواستنی است چه باید کرد؟یکی خوب فکر می کند ولی ا نقدرزشت است که نمی توانی لبهایش را ببوسی ،یکی زیباست ولی مغز توی کله اش نیست، یکی مهربان است اما کند است و حوصله ات را سر می برد. یکی باهوش است اما بی وفا و دروغگو و دغل است.سالها پیش برای خودم یک لیست درست کردم. دوستانی برای خندیدن ، دوستانی برای کوه رفتن ، دوستانی برای سینما رفتن ، دوستانی برای درس خواندن داشتم. اما هیچ کس هرگز همه اش با هم نشد. کسی که بشود هم باهاش خندید و هم زیر باران راه رفت و هم عشق بازی کرد. دور و برم پر شد از آدمهای نصفه و نیمه و ارتباط های نا تمامی که فقط  تنهایی ام را تشدید می کرد. من آدمهای نصفه نمی خواستم ،یک نفر می خواستم که همه ی آن چیزی باشد که من می خواهم ولی نتوانستم هرگز بپذیرم که آدمها ملغمه ای از این و آن هستند و یک جایی باید کوتاه آمد و بعضی چیزها را  فدای بعضی چیزهای دیگر کرد.برای همین هم کاری که می در سطح فیزیکی با اعضا بدن دوستانش کرد من در سطح روانی با آدمها کردم. قسمتهایی از هرکس را که دوست داشتم برداشتم و بریدم و با آن کلاژی بی نظیر خلق کردم. تنها اشکال کار این است که این تصویر جان ندارد و زندگی در آن جریان نمی یابد.شاید برای اینکه زندگی درهم است  و سوا کردنی در کار نیست. همه چیز پیوسته است  و نتیجه ی جزء نگری  چیزی جز از هم گسیختگی نخواهد بود.شاید من اشتباه کرده باشم. شاید باید  من هم مثل «می «چشمهایم را در بیاورم و جوری دیگر دنیا را ببینم.