تارکوفسکی در یکی از فیلمهایش(  نوستالژیا یا سولاریس)  داستان اطاق عجیبی را می گوید که هر کسی واردش می شد عمیق ترین و اصلی ترین ارزوی درونی اش بر آورده می شد .اما وقتی قهرمان داستان واردش می شود ، برادرش کور می شود. او هرگز حتی خوابش را هم نمی دید که چنین فکر پلیدی حتی درگوشه ی ذهن اش وجود داشته باشد چه برسد به اینکه ارزوی اصلی اش بوده باشد.اما اطاق اشتباه نمی کند و این قهرمان است که باید به درکی جدید و تلخ از ذهن خود برسد.

***

خیلی وقتها فکر می کنم دنیا اصلا یک واقعیت سلب و جامد بیرونی نیست ، ماتریکسی است که در برابر نگاه و اراده ی ما تاب بر می دارد، می چرخد، کش می اید و تغییر می کند.  ساینتولوژیست ها می گویند » هیچ قدرتی در دنیا بالا تر از خواست بشر وجود ندارد» . اما خواست اصلی ما  مثل داستان قهرمان تارکوفسکی گاه از خودمان هم پنهان است. انسان های کمی هستند که  توانایی درک و کارگیری این قدرت را دارند. می گویند انها می توانند دنیا را  تغییر دهند.

***

به زندگی خودم نگاه می کنم. جای گلایه ای نیست. هر چیزی را خواسته ام به دست آورده ام. از پنجم دبستان دوست داشتم دکتر شوم. دوست داشتم شوهرم قد بلند و پولدار باشد، دوست داشتم  کارم فلان چیز باشد و موقعیتم بهمان. شاید به نظر چرند بیاید اما حتی دوست داشتم خوشگل باشم .( شاید زیبایی هیچ کس به اندازه ی من تحسین نشده باشد در حالیکه اصلا زیبا نیستم).حتی بعد ها دوست داشتم دیگر شوهر نداشته باشم به نحو معجزه آسایی ظرف دو هفته جدا شدم. دلم خواست از ایران بروم و رفتم.دلم خواست وبلاگ بنویسم و آدمهای زیادی مرا بخوانند و خواندند ( در حالیکه هیچ آش دهن سوزی نبودم)

***

با اینهمه چیزهایی هست که اصلا  دوست نداشتم و اتفاق افتاد. دوست نداشتم انقدر مایوس و افسرده باشم . دوست نداشتم  این قدر از چیزهایی که دوست دارم دور بمانم. دوست نداشتم که آدمهای غریبه سر راهم قرار بگیرند و آخر سر هم تنها بمانم. … اما آیا واقعا دوست نداشتم؟ گاهی فکر می کنم شاید من ته ذهنم این غم ملس ؛ این تنهایی و انزوا ، این در به دری و سرگردانی و این شکست ها را دوست دارم.شاید دلم نمی خواهد جایی آرام بگیرم و زاد و ولد کنم و قرمه سبزی بپزم. شاید این مصیبت ها برای من از آن موفقیت ها هم مهم تر بوده اند.

***

این نوشته ها را الان به منزله یک اعتراف می نویسم. الان که آقای ایکس از سفر برگشته و در رختخواب خوابیده و سه روز است که محکم شبها بغلم می کند و در گوشم حرفهای عاشقانه می زند. این ها را در یک شب تنها و سرد نمی نویسم که بگویید گربه دستش به گوشت نمی رسد و می گوید پیف.هنوز سه روز نگذشته و من دلم به اندازه ی یک دنیا برای تنهایی ام تنگ شده. من تنهایی ام را دوست دارم. این که ساعت سه صبح هوس کنم دوش بگیرم و کسی نباشد که بپرسد چرا. اینکه تنم را هر وقت خواستم با هرکس که خواستم شریک شوم و هیچ تعهدی به هیچ کس توی این دنیا نداشته باشم.اینکه در توالت راباز بگذارم و با شورت سوراخ  توی خانه راه بروم برای من اتقدر لذت بخش است که  حتی فکر اینکه روزی توی این تنهایی بمیرم و جسدم بو بگیرد هم مرا نمی ترساند.

برگردیم به سولاریس…اگر همه ی آن چیزهایی که نمی خواستم و به سرم آمده را هم می خواستم چی؟ آخ که این فکر چقدر مرا می ترساند. من از این لجن های ته ذهنم می ترسم ، مخصوصا وقتی دنیا ماتریکسی می شود که مرا می بلعد  و من از خودم به هیچ جا  نمی توانم پناه ببرم.