این آخریها  بعضی شبها می آمد و یک دی وی دی میاورد ، لم می دادیم روی سوفا وفیلم نگاه می کردیم.وسطش کلمه هایی که نمی فهمیدم را ازش می پرسیدم و اون با دقت و حوصله اسکاتلندی ها کلمه ها را برام معنی می کرد. بعد من با کلمه ای که  یاد گرفته بودم جمله های مسخره می ساختم و می خندیدیم .گاهی وسط فیلم می دیدم که به جای  تلویزیون دارد من را نگاه می کند. با یکجور حس پدرانه .شاید چون من کلمه ها را بلد نبودم . ساعت 10:45 فیلم تمام می شد و مترجم زنده ی من  بلند می شد و با دو دلی می پرسید : باید برم؟ می گفتم اوهوم و  دستم را می کردم توی موههاش که حلقه حلقه بود و طلایی و نرم و من را یاد فرشته ها می انداخت. چشمهاش را می بست و نفسش سنگین می شد و عین گربه  خر خر می کرد، سرش را خم می کرد و می گذاشت روی قلبم که تند تند می زد و آرام دستم را می گرفت . چیزی از جنس گرما و انرژی توی تنم پخش می شد که هرگز با هیچ کس تجربه نکرده بودم. دقایقی کوتاه همین جوری می ماندیم انگار زمان متوقف شده باشد. وقتی می رفت ساعت همیشه دقیقا 11بود

***

وقتی آقای ایکس برگشت گفتم که دیگر نمی تونیم هم را ببینیم. ماجرا را شنید  و سکوت کرد.آخرین بار هیچ کدام حس فیلم دیدن نداشتیم. صحنه ها از روی صفحه رد می شدند و من معنی کلمه هایی که نمی دانستم را نمی پرسیدم. خیره شده بودم به یک تکه کاغذ کف زمین و توی سرم خالی بود. وقتی به خودم آمدم همه جا تاریک بود و فیلم تمام شده بود .برای اولین بار نپرسید که باید برم ، به جاش گفت خوب، من دیگه باید برم .انگار غمگین بود، من هم غمگین بودم. وقتی رفت  به ساعتم نگاه کردم ،درست سر 11 بود

***

تمام هفته نوک انگشتهایم گزگز می کرد. دستم را  عین معتادها می کنم توی موههای سیاه و ضخیم آقای ایکس  و دنبال اون حس عجیب می گردم. اما هیچی نیست.وقتی سرش را روی سینه ام می گذارد قلبم تند تند نمی زند، هیچ جریانی از انرژی مهره های پشتم رامور مور نمی کند. توی دنیا چیزهایی هست که دست کسی نیست. اینکه این دست ، این لمس ، این نفس با تو چه می کند دست تو نیست.دست هیچ کس نیست. خودم را پس می کشم و با سردی میرانمش.این آن لمس  آشنایی که من میخوام نیست. می نشینم کنار این و به آن دیگری فکر می کنم.  نمی توانم فکرش را از سرم بیرون کنم و هرچه  با خودم کلنجار می روم  فایده ندارد. در دوزخم ،دوزخ دانته. طبقه هفتم .جایی که مخصوص خیانت کاران است.از همانجاست که برایش پیامک می فرستم: می خواهم ببینمت. چند ثانیه بعد جواب می دهد. کی ؟ کجا؟

***

مثل همیشه با  یک دی وی دی از راه می رسد و لم می دهیم کنار هم ولی  سایه ی یک نفر وسط ما افتاده است و حواس هیچ کداممان به فیلم نیست. زیر  لب می پرسد باهاش خوابیدی؟ نگاهش می کنم.. می گوید می دونم به من مربوط نیست. اما میخوام بدونم. اگر هم بگی آره ناراحت نمی شم. و..  سرم را جلو می برم و لبهایش را می بوسم . جمله اش نیمه تمام می ماند ،انگشتهایم را می لغزانم توی موههاش وسر  انگشتانم مثل معتادی که به شیره رسیده است آروم می گیرد.توی گوشش زمزمه می کنم : من یک هفته است که بی تاب توام… تشنه ی دواندن انگشتانم در پیچ موههایت، تشنه ی احساس نفسهایت روی گردنم ، تشنه ی لم دادن میان بازوهای مردانه ات…کلمات از زبانم می جوشد و شاعرانه و زیبا و روان سر ریز می شود، با شگفتی نگاهم می کند و باورش نمی شود که آن گنگ اینگونه به سخن  آمده باشد.انگار خود عشق است که از دورترین نقطه ی وجودم صحبت می کند.معجزه اتفاق افتاده است  و ما در برابرش تسلیم می شویم و به طبقه ی هفتم  دوزخ سقوط می کنیم ،ویرژیل توی گوشم زمزمه می کند اینجا خود بهشت است.  ساعت از 11 گذشته است.