شب که می شد عین دراکولا می شدم. از تابوت می اومدم بیرون و می رفتم دم پنجره و نگاه می کردم به کوههای برف گرفته، شومینه روشن بود ولی خونه انقدر بزرگ بود که  مگه به این اسونی گرم می شد.خیلی وقت بود میخواستم بفروشمش و برم یک آپارتمان کوچک بگیرم ولی خاطرات لعنتی نمی گذاشت. از رو بی حوصلگی گوشی تلفن را بر می داشتم و به یکی شون که تو لیست موبایلم بود زنگ می زدم. اسم هیچ کس اسم خودش نبود. روشون اسم میذاشتم : بلنده ، رومانتیک ، هولو ، مشنگ … بالاخره  یکی سر و کله اش پیدا می شد. آب جارو زده ، ابرو ها برداشته و اودکلن زده. هر کدوم یک حال و هوایی داشت ولی همشون یک جورایی شبیه هم بودن. از در که میومدن تو براشون یک پیک می ریختم و لاجرعه می رفتن بالا. بیشترشون همیشه در مورد ماشین و خونه ام سوال می کردن. بعضی ها ناشیانه و بعضی ها با زیرکی بحث رو به این می کشوندن که خونه مال خودمه یا نه. بعدش سعی می کردن خودشون رو بی تفاوت نشون بدن ولی ته چشمشون برق می زد و رفتارشون عوض میشد. خیلی موش می شدن. منم مثل یک موش باهاشون بازی می کردم . آهنگ میزاشتم و دستور می دادم برام برقصن.با دو تا شات تکیلا هرکار می گفتم می کردن.می گفتم شلوارت رو در بیار، در میاوردن. بعدش ..{…} و {…………} بعدش تا دم در مشایعتشون می کردم. بعضی هاشون خودشون رو لوس می کردن و میخواستن شب بمونن و مجبور بودم الکی بهونه بیارم و سرشون رو بکوبم به طاق. وقتی می رفتن  من از توی آیفون تصویری می دیدمشون که با احتیاط در رو می بستن و همشون شبیه هم بودن و نفس راحتی می کشیدم.  روز بعدش  اس ام اس های عاشقانه می فرستادن .بعضی ها به بهانه های مختلف پول قرض میخواستن.  بعضی ها هم که لابد خیلی زبل تر یا درمونده تر بودن تریپ عشقولانه بر می داشتن و پیشنهاد میدادن ازدواج کنیم .با اینکه می دونستن من زن زندگی نیستم ،همشون می دونستن. همشون از وجود بقیه خبر داشتن چون من اهل دروغ نبودم دلیلی نداشت دروغ بگم. خیلی وقتها وقتی پیش مشنگ خوابیده بودم هولو زنگ می زد و برای فردا شب قرار می گذاشت.هیچ وقت ندیدم که غیرتی بشن و اعتراض کنن. به حدی که گاهی لجم می گرفت که مگه میشه آدم انقدر بی رگ باشه. سخت ترین قسمت آخر داستان و کوبیدن سرشون به طاق بود. بعضی ها راحت می رفتن اما بعضی هاشون کنه می شدن و زرت و پرت می کردن و شاخ شونه می کشیدن و تهدید می کردن . اما آخر سر همشون می رفتن و داستان به خیر وخوشی تموم می شد و دراکولا به تابوتش بر می گشت.

 بعد تر نوشت:

بابت این نوشته ضد اخلاقی مرا ببخشید .می دونم که  با کهن الگوهای ناخود آگاه جمعی تان  نمی خواند. با کلیشه هایی که همیشه به ما گفته که زن ها موجودات عاطفی و وابسته و وفاداری هستند و مردها خشن و مستقل وخیانت کارن هم جور در نمی آد. اما تقصیر من نیست. زمانه عوض شده و چه ما خوشمان بیاید یا نه  با خودش خیلی از کلیشه های قدیمی را هم برده است

با عوض شدن جایگاه زنها روز به روز مناسبات سنتی بیشتر و بیشتر فرو می ریزد. روز به روز تعداد زنهایی که مستقل هستند و تمایلی به ازدواج ندارن و بچه هم نمی خواهند اضافه می شود. کم کم باید چشممان را باز کنیم و ببینیم که  زنها برای خودشون تصمیم می گیرن، چشم چرانی می کنن دنبال هوس هاشون میرن و بپذیریم که این موجودات نازنازی دیگه اون قدر ها هم نازنازی نیستن.

همان طور که باید بپذیریم که مردها هم  دیگه سیبیلشون رو تاب نمیدن  و جاش حالا جلو آیینه  زیر ابرو بر میدارن، مراقب رژیم غذایی شون هستن که چاق نشن، نگاه به ماشین و حساب بانکی ات می کنن و اگر براشون بیارزه  بهت کنه میشن که ازدواج کنی.

شاید وقتش باشه که دیدمون را نسبت به رفتار شناسی زن و مرد  یک بازنگری کنیم. شاید اصلا قضیه  مرد و زن بودن نیست. قضیه قدرت است.در طول تاریخ همیشه مرد قدرتمند تر بوده و برای همین هم حق انتخاب داشته و رفتارهای آزادانه تری داشته و زن تسلیم می شده است. حالا این ورق دارد بر می گردد.بهتره خودمان راآماده کنیم برای شنیدن داستان هایی  که به شنیدنش عادت نداریم.