در  که باز می شود دو تا سگ گنده می پرند  وسر و صورتمان را تف مالی می کنند.از صاحبانشان  خوش استقبال ترند، غربی ها در برخورد اول  خیلی سردند. زوجی که میزبان ما هستند با نگاههایی غریبه و لبخندی سرد براندازم می کنند . دوست اسکاتلندی ام مرا به دوستانش معرفی می کند و بیهوده تلاش می کند که یخ را بشکند . نه از آشپزخانه بوی غذایی می آید و نه خانه گرمایی دارد.میریم توی رستوران و دنگی غذای تایلندی می خوریم. کمی که مست می کنند شروع می کنند به مسخره کردن بیگانه ها وعرب ها و مسلمان ها و چینی ها و جهود ها  و خلاصه هرکس که استرالیایی نیست.از دوستم می پرسم تو نژاد پرستی ؟ می گوید همه ملت ها نژاد پرست هستند!شاید هم راست می  گوید، یادم می افتد که لهجه ی شهرستانی ها را مسخره می کردیم، افغانی ها وترک ها و لرها را مسخره می کردیم. اینها چه می فهمند که غریبه بودن چه حالی دارد، اینها که بیگانه بودن را تجربه نکرده اند، همان طور که من نمی فهمیدم.

توی بار صدای موزیک بلند است و همه مست و پاتیل هستند. جوان خوش قیافه ی حراست کلاب روبروی ما می ایستد ، لبخند محوی گوشه ی لبش  و نگاهش روی من ثابت مانده ، نگاهش خسته و غمگین است. حدس می زنم شرقی است ،  غریبه ها خوب همدیگر را می شناسند. گیلاسم را میگذارم روی میز و در برابر چشمهای دار و دسته ی نژاد پرستان می روم سمتش، گیج نگاهم می کند. ایرانی هستی؟ ایرانی نیست. می خواهم برگردم که به فارسی می گوید »  فارسی بلدم  -مکثی می کند تا کلمات را در ذهنش پیدا کند-  چی دوست داری بگم؟»  می گویم هرچی دوست داری بگو. سرش را می آورد دم گوشم » تو قشنگی». قشنگ…. کلمه مثل میخ توی سرم کوبیده می شود. مدتهاست که این کلمه را نشنیده ام. اما شنیدنش توی یک بار در حومه ی سیدنی از زبان یک بیگانه ی دیگر مثل باران در بیابان می ماند. سرم را جلو می برم و دم گوشش می گویم ممنونم و گونه اش را می بوسم. سه تا استرالیایی  حیرت زده نگاه می کنند اما هیچ کس چیزی نمی پرسد.

توی راه برگشت توی ماشین همه ساکتند. وقتی بر می گردیم توی باغ می نشینیم و  آنها شروع می کنند به ماری جوانا دود کردن و من ته بطری بوربون را در می آورم. وقتی من به حد کفایت مست و آنها به حد کفایت سنگ شده اند لیون می پرسد آن پسرک را می شناختی ؟ می گویم» نه – مکثی می کنم تا کلمات را پیدا کنم – اما  او هم یک بیگانه بود.» هر سه در سکوت نگاهم می کنند. نطق من بسیار کوتاه و بسیار گویاست. روی لبه ی صندلی نشسته ام و باد در موههایم می پیچد و قشنگ هستم. برای آنکه روحم انقدر صیقل خورده که هم آن جوان کله سیاه را  درک کنم و هم این استرالیایی های مو طلایی و چشم آبی را ، بدون آنکه از هیچکدام متنفر باشم. بطری خالی بوربون را می گذارم  و می روم روی میز  چوبی بزرگ کنار باغ دراز می کشم. با خودم فکر می کنم من اینجا یک بیگانه ام ، در سرزمین خودم هم یک بیگانه بودم ،من یک بیگانه ی ابدی هستم…  و ستاره ها از توی آسمان به من چشمک می زنند. چند دقیقه بعد از شدت مستی کله پا  می شوم.

صبح فردا خانوم میزبان جلو می آید و محکم بغلم می کند، با مهر، با نگاهی که این بار اصلا غریبه نیست،شوهرش دستم را به گرمی می فشارد  و لبخند پث و پهنی می زند. توی ماشین در راه برگشت لیون دستم را می گیرد و برای اولین بار می گوید «من عاشقت هستم». از پنجره به بیرون خیره شده ام و با بی تفاوتی به منظره هایی که از برابر چشمهایم می گذرد نگاه می کنم.عشق برای من کلمه ی نامفهومی است.بیگانه ها عاشق نمی شوند. من اینجا یک بیگانه ام ، در سرزمین خودم هم یک بیگانه بودم ،من یک بیگانه ی ابدی هستم ، یک بیگانه ی قشنگ … لبخند می زنم.