سالها پیش یاری داشتم و روزگاری خوش . انسان عاشق پیشه ای که درس می خواند اما هنرمند غریبی بود سه تار میزد و صدای زیبایی داشت و حالش که خوش بود برایم می خواند و نمی دانم معجزه عشق بود یا واقعا صدایش مرا به معراجی میبرد که دیگر با هیچ نوایی تجربه اش نکردم . انروزها زندگی ام زیبا بود و معنی داشت .نه که الان بی معنی باشد اما ان روزها دلیل خوبی داشتم که بالبخند از رختخواب درایم و روز را شروع کنم . دلیل داشتم که همیشه زیبا باشم و زیبایی بسازم . وقتی می امد تشنه بودیم …تشنه بمعنای واقعی کلمه ..تشنه ی اغوشی برای گم شدن ..برای یکی شدن و به جاودانگی پیوستن و من انروزها معنی  خواستن  را فهمیدم . وقتی تک تک اجزای تن میخواهد ..مثل دریایی که ساحلی را جستجو می کند تا ارام گیرد ..و من می خواستمش  ..و او هم.. و از همه مهمتر خدا هم بود .عصر ها خسته از مسولیت  گردش هفت اسمان و هفت دریا ،  می امد و لب پنجره می نشست و شادی و نجواهای مخلوقش را نگاه میکرد و لبخند میزد  . شاید انروزها خدا  هم لب پنجره ای را می خواست که در ان تصویری از جنگ و کشتار و خیانت و دعوا و دروغ و دزدی نباشد  تا بنشیند و به زیباییی ها نگاه کند . تا شاید دلش گرم شود و برای مدتی هم که شده احساس پشیمانی نکند که چرا ادم را افرید و اشرفش کرد .

و ما دوتا هم به بودن خدا لب پنجره خانه دلگرم بودیم و از بودن لذت می بردیم  …راستش نه انروزها و نه الان نفهمیدم چرا علت عاشق زعلت ها جداست و چرا روزگار دلداری روزگار دیگریست  که همه چیز در ان زیبا بنظر میرسد . زمین ، اسمان ، خانه ، شهر ، و همه چیز رنگ دیگری دارند و خواستنی میشوند و تو از اینکه هستی و هستند راضی و شادی .یادم می اید شبی کنار تخت نشسته بود و من داشتم با طره ای از مویش بازی میکردم و او ساز میزد و زیبا میزد و من ، که در اوج بودم … که ناگاه ساکت شد و من را میان اسمان و زمین رها کرد …  پرسشگرانه چشم باز کردم که دیدم بمن خیره شده و اشکی که  از کنار چشمش ، گرفتار  ، میان شرم و جاذبه ،  دنبال راهی می گشت تا فرو افتد که  یکدفعه پرسید….. با من ازدواج می کنی؟

و من انروز و در ان لحظه نفهمیدم و نگاه نکردم تا ببینم خدا انروز لب پنجره نیست که شاید گرفتار بوده و از ان بدتر… ندیدم شیطان مظلومانه بردر ایستاده و نگاه می کند و….اری من هیچکدام از اینها را ندیدم و گفتم :اری

 و این اغاز مشکل بود … دیگر رنگ حرف ها عوض شد ..دیگر وقتی می امد بجای صدای ساز، صدای حرف های ما بود که بوی روزمرگی میداد . دیگر من یار نبودم که زنی بودم  که غیرت اجازه نمی داد شب خانه  دوستی باشم  و او نداند کیست و کجاست . که حالا شغلش برایم مسخره بود و با درامدش یک اتاق هم نمیشد اجاره کرد و …. صدها حرف و بحث از اینگونه  از روزمرگی ها…و خدا که خاموش نگاه میکرد و نمی دانم چه فکر میکرد اما همچنان هر غروب می امد و لب پنجره می نشست   اما میدانم که دیگر لبخند نمیزد که اگر میزد حتما می فهمیدیم…  که شاید او هم از خودش دلگیر بود که چرا یکروز مارا تنها گذاشته ………. یا شاید هم از ما دلگیر بود که چرا یکروز هم نتوانستیم انچه را بما هدیه کرده را حفظ کنیم

یادمه اولین دعوای سختی را که کردیم چقدر گریه کردم و چقدر دلم میخواست بمیرم .. اما دومین بار که دعوایمان شد و در را بهم زد و رفت  رو به خدا که لب پنجره بود کردم و گفتم :(راستش میخواستم بهش بگم.. تمومش کن اما دلم نیامد و بجایش اهی کشیدم و…)  گفتم :خدایا اخر این قصه رو عاقبت به خیر کن . من .نمیخوام زجر بکشم .و فقط من میدانستم و خود خدا ، که این عاقبت بخیری خواستن ، فقط معنای تمامش کن ، داشت و در ان شب من در اصل دلم میخواست که  ان  در، دیگر برویش بازنگردد . و این .کاری بود  که خودم جرات انجامش را نداشتم

 حالا سالها گذشته و در این سالها هم این تخت خالی مانده و هم لب پنجره  و من امشب بیخواب به این فکر می کنم که ایا من خیانت نکردم ؟ ایا من به اندازه همان یک اه خیانت نکردم ؟ به اندازه همان یک لحظه ای که خواستم نباشد و تمام شود.نمی دانم اما احساس بدی دارم و این احساس سالهاست که بامنست  . که اگر خیانت نبود خدا نمی رفت که لب پنجره می نشست ولو ساکت …که اگر بود من برایش می گفتم از تمام سختی هایی که با رفتنش ،  من  نمی دانم انها را  به که بگویم