سالها پیش با عمه بلقیس یک سفر رفتیم اروپا و از آنجا رسیدیم به ایتالیا و جای شما خالی از سقف کلیسای سیستین در واتیکان تا موزه ی اوفیتسی در فلورانس را سیر و سیاحت کردیم و آثار هنرمندان به نام آن دوران را دیدیم که ندیده از دنیا نرفته باشیم. سفر خوبی بود و خدا قسمت همه ی هنر دوستان کند . طفلک عمه بلقیس البته زیاد از این  ماجراها سر در نمی آورد اما با بردباری ما را همراهی می کرد. تا آخر سر در فلورانس پیش پای مجسمه ی «داوود»  که بی شک یکی از  بزرگ ترین اثار هنری کلاسیک جهان است طاقتش طاق شد و رویش را بر گرداند و گفت:عق!

ما با تعجب نگاهی کردیم و پرسیدیم عمه خانوم چی شد؟ فرمود: واخ! ننه مردم از بس دول دیدم! چرا همه این نقاشی ها ومجسمه ها کون لخته! چرا یک چیزی تن اینها نکردن این بی ناموس ها؟ حالمون به هم خورد.

در اینجا بود که  من فهمیدم که در طول تمام این سفر عمه بلقیس چه رنجی کشیده  و از تمام این آثار هنری فقط و فقط دول ها را دیده و بس. البته توضیح دادن این که این آثار کلاسیک در چه مکتبی و تحت چه فضایی خلق شده و شرح فضای دوران رونسانس و اومانیسم  و غیره هم  برای عمه بلقیس کار بیهوده ای بود. بعد تر ها فهمیدم که خوب این کار لزومی هم نداشت. وسعت نظر هر کس به اندازه ی  دید اوست . چشمهای عمه بلقیس هم از دیدن دول فراتر نرفت و داوود به آن عظمت را ندید. اگرچه حتی در آن هم می شد عظمت هنر پیکرتراش را دید ولی عمه بلقیس آن را هم ندید. متاسفانه در آن سفر عمه بلقیس فقط تعداد زیادی دول دید که نهایتا منجر به اشمئزاز ایشان شد بگذریم از اینکه خود دول به خودی  خود یکی از زیبا ترین قسمت های بدن انسان است ولی عمه بلقیس  کلا با زیبایی شناسی از نوع دول شناسانه هم میانه ای نداشت.

پی نوشت بی ربط: جایی خواندم که نوشته اند که ویولتا شرح بی ناموسی هایش را در اینجا می نویسد نمی دونم چرا یاد این حکایت افتادم.