دو سال پیش وقتی جمع کردم و اومدم این ور آب از زجر کشیدن خسته شده بودم. دلم آرامش و آزادی و شادی می خواست. دلم شور و نور و رنگ و زیبایی می خواست. خسته شده بودم از بس غم و ماتم و قفس دیده بودم. یادم هست که روزهای اول توی خیابون های زیبای این شهر قشنگ راه می رفتم و با حسرت به این مردم قشنگ نگاه می کردم . آدمهایی که توی خونه هایی قشنگ به دنیا اومده بودن و پدر و مادر و ماشین و سگ های قشنگ داشتند و از همه مهم تر دولت قشنگی داشتند که از آنها حمایت می کرد . از خودم می پرسیدم آیا این آدمها هرگز غم و غصه ای داشته اند؟ آنها که هیچ وقت طعم ترس و گلوله و هراس را نچشیده بودند و مجبور نشده بودند از عزیز ترین کسانشان جدا بیفتند  ، غربت و تبعید و در به دری را به جان بخرند و به چشم شهروند درجه دو به آنها نگاه شود. اینها که انقلاب و جنگ و کودتا و زندان ندیده بودند. آنها  در بهشت  به دنیا آمده بودند  و از بهشت رانده نشده بودند… ولی آیا این آدمها خوشبخت بودند؟

این روزها  خیلی از این ساکنان بهشت دوستان من هستند. امروز از نزدیک تر به آنها نگاه می کنم ،به تنهایی ها و ترس ها و تردید هایشان. می توانم دست بکشم روی پوسته ی احساسشان، به داستان هایشان گوش کنم و درد ودلشان را بشنوم. هر کدام حکایتی دارند، خانواده های از هم پاشیده ، پدر های الکلی و دایم الخمر ، فرزندان بدون مادر، هزینه های کمر شکن ، قسط خانه ، قسط ماشین ، فشار کار ، فشار، فشار….در کمال تعجب  می بینم که از من خوشحال تر نیستند. می بینم که چشمهایشان برق نمی زند. داروی ضد افسردگی می خورند و  پناه می برند به  مواد و الکل و آخر هفته هایشان در بیهوشی و مستی می گذرد.آنها هم دارند فرار می کنند و شاد نیستند. انگار چیزی روی زندگی شان سنگینی می کند ، دست و پایشان را می بندد و آزارشان می دهد.انگار نفس حیات ، نفس بودن ، نفس وجود داشتن با درد آمیخته شده و زندگی به خودی خود تنش زا و درد آور است و دلیل بیشتری برای بیچارگی لازم نیست.

آخ باور کنید اینجا بهشت است.همه جا سبز، همه جا زیبا ، خیابان ها بوی گل می دهد. هیچ دژخیمی با باتوم سر راهت را نمی گیرد، کسی را با کسی کاری نیست ، حماقتی نیست ، آزاری نیست. با اینهمه ما خوشبخت نیستیم  و این که در بهشت باشی و احساس کنی در جهنمی  تنها درد آدم را سنگین تر می کند. اینجا دیگر نمی توانی تقصیر ها را به گردن کسی بیاندازی، تو هستی و خودت و درک دردناک این نکته که بیچارگی و تلخی   و همه ی  آن چیزی که از آن فرار می کرده ای چمدانی بوده که تو با سر سختی و لجاجت  و حماقت هر کجا که رفته ای با خود حمل کرده ای .آری؛ اینجا بهشت است اما خوشبختی و شاد بودن محالی است که  هیچ جا ممکن نمی شود ، حتی اگر در بهشت باشی.

مگر آنکه معجزه ای اتفاق بیافتد و تو این چمدان را رها کنی. راستش من این روزها منتظر آن معجزه ام…..