خانوم بصرایی  همسایه ی خاله ام بود.زنی مطلقه در آستانه ی فصلی سرد . من خانوم بصرایی را فقط یک بار  آن هم  در یک محفل عیش و عشرت  دیدم.  میانه قامت و ظریف بود و اگر دقت می کردی می دیدی که در جوانی  بسیار زیبا بوده است .موههای بلند و موج دارش را که تا کمر می رسید رها کرده بود و لباس بلند و پوشیده ای سرتا پای اندام هنوز خواستنی اش را می پوشاند.بی سر و صدا گوشه ای نشسته بود و توی فکرهای خودش غرقه بود .

عده ای ساز می زدند و عده ای می رقصیدند که ناگهان کسی از میان جمع داد کشید : خانوم بصرایی لطفا برقصید! چند نفر دیگر که او را می شناختند التماس کنان دنبالش را گرفتند. بلند شد و انگار به سرنوشتی محتوم تن می دهد در میان اطاق ایستاد. وقتی موسیقی شروع به نواختن کرد دستانش را بالا برد و با لوندی روی سرش قرار داد و اندامش به  ارتعاش افتاد. حرکاتش آرام و کند  و آنقدر ظریف بود که اگر دقت نمی کردی به نظرت می آمد زنی بی حرکت وسط  اطاق ایستاده است ، اما بیشتر که دقت می کردی می دیدی که بدنش در هماهنگی کامل  با هر نت به نوسان در می آید و پیچ و تاب می خورد . خانوم بصرایی می رقصید و هم نمی رقصید. تنش با تکانه های موسیقی حرکت می کرد و هم نمی کرد. زن تنهایی بود که مردی نداشت و هم به شدت در دسترس بود و هم نبود.یله در آن لباس پوشیده تیره رنگ به شدت هوسناک می نمود. چشم بی اختیار اندام بلند و کمرگاه باریکش را می کاوید و برجستگی پستانهایش را  جستجو می کرد و پنهانی از خود خجالت می کشید.

ما نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم و در هنرنمایی  رمزناک  و مرموز تن خانوم بصرایی  غرق شده بودیم. او ما را تسخیر کرده بود. هنوز هم نمی دانم خانوم بصرایی با ما آن شب چه کرد  و چه چیزی در آن رقص کند و آرام و سنگین موج تمنا و شهوت را در فضا پراکنده می کرد  که نفس از کسی در نمی آمد.مردها روی صندلی مثل گربه ی نر چمباتمه زده بودند و تصور این که خانوم بصرایی  امشب را تنها می خوابد  خواب از چشمانشان می گرفت ، زنها با تحسین آمیخته با حسادت نگاهش می کردند ، ما که بچه بودیم  محسور و گیج به آنچه می گذشت خیره مانده بودیم. وقتی موسیقی تمام شد همه آه کشیدند… خانوم بصرایی ! اما خانوم بصرایی دیگر نرقصید  ، وقتی روی صندلی نشست همان قدر دور و دور از دسترس می نمود که بود، انگار نه انگار او بود که ما را به اکتشافی پنهانی و رمز آلود فرا خوانده بود. هرچه بود رقص عجیب او آن شب تکرار ناشدنی ترین صحنه ای است که تا به حال دیده ام.