چند ماهی بود که هر روز من را تا دانشگاه می برد و بر می گرداند . من هر روز با اصرار اسکناس های چماله شده را کف دستش می گذاشتم که یادش باشد که من مسافرم و او یک راننده ی تاکسی و هیچ چیز دیگری  بین ما نیست.برای من او فقط یک راننده تاکسی معمولی بود و بس. نمی خواستم بدانم که چرا توی مسیرمسافر دیگری سوار نمی کرد ولی از من پول دربست نمی گرفت، چرا هر بار که کرایه اش را می دادم سرخ می شد،  چرا گاهی که سرم را بلند می کردم نگاهش  از توی آیینه روی من بود ، نگاهش را می دزدید . گاهی کلاسهام تشکیل نمی شد یا وسط کلاس با دوستانم می رفتیم سینما و قالش می گذاشتم اما هیچ وقت شکایت نکرد.یک بار  یک ساعت و نیم دیرتر رسیدم و هنوز آنجا بود . پشت فرمان نشسته بود و روزنامه می خواند وقتی مرا دید  خوشحال شد و لبخند زد و حتی نپرسید که چرا دیر کرده ام. انگار توی دنیا هیچ وظیفه ای به جز بردن و آوردن من نداشت. من هیچ چیز در موردش نمی دانستم، حتی اسمش را . او مردی کوتاه قد  و میانسال بود  با موههایی تنک و یک تاکسی نارنجی.  او یک راننده بود و من یک مسافر .من هر روز دستگیره را می چرخاندم و در صندلی عقب می نشستم و او  ماشین را در دنده می گذاشت و راه می افتاد.

تااینکه یک  روز  به جای این که در عقب را باز کنم و مثل همیشه روی صندلی پشتی بنشینم، در جلو را باز کردم  و با آن مانتوی گشاد و مقتعه چانه دار و با کلاسور گنده ای که تمام بالا تنه ام پشتش پنهان بود نشستم روی صندلی کنار دستش . نمی دانم چرا این کار را کردم. یکه خورد ،هول و گیج نگاهم کرد اما چیزی نگفت. دیدم که دستهایش روی دنده می لرزد اما به روی خودم نیاوردم. دستپاچه چند بار استارت زد و ماشین خاموش شد . صورتش سرخ شده بود و توی سرما قطره های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود. چند دقیقه همان طور گذشت ، آخربرگشت و مستاصل نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت.ناگهان معنی نگاهش را فهمیدم. چیزی توی قبلم فشرده شد و با همه ی سنگینی اش نفسم را بند آورد.  توی تاکسی متوقف کنار خیابان نشسته بودیم و من نمی دونستم که چه کار باید بکنم. آخر سراز ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم و چند قدم آن طرف تر سوار یک تاکسی نارنجی دیگر شدم .

دیگر هیچ وقت ندیدمش.  مسیرم را عوض کردم و مجبور شدم تا پایان دوران دانشجویی آن دو تا کوچه دراز ولعنتی  تا خانه را  هر روز پیاده گز کنم. سالها گذشت و من داشتم پایان نامه ام را می نوشتم . یک روز خواهرم  در اطاقم را باز کرد و  با هیجان تعریف کرد که وقتی سر کوچه پیاده شده  راننده تاکسی با کنجکاوی نگاهش کرده و پرسیده ببخشید ! خانه ی شما توی این کوچه است؟ خواهرم گفته بله و راننده  تته پته کرده و گفته شاید این سوال احمقانه ای باشد اما شما  یک خواهر ندارید ؟  خواهر شما دکتر نیست ؟ خواهرم گفت که آن مرد وقتی این را می پرسید آنقدر دستپاچه بوده که خواهرم ترسیده جوابی بدهد. مرد گفته به خواهرتان بگویید من هنوز هم همین دور و برم ! خواهرم ترسیده و در را بسته و تا خانه دویده است. حالا مرا نگاه می کرد و می خواست داستان را بداند؛  داستانی وجود نداشت که برایش تعریف کنم ، لبخندی زدم  و گفتم  اما می تونی فرض کنی که  این یک داستان کوتاه عاشقانه است.البته خواهرم هرگز این داستان را باور نکرد. شما هم بهتر است باور نکنید