اسمش آنا است. دو سال پیش دست بچه ها را گرفته  و رفته ، خسته شده بوده  لابد از زندگی با مردی که خودش مثل بچه هاست. کمتر زنی می تواند چنین مردی را تحمل کند. حتی من هم نمی فهمم چرا این کار را  می کنم . لیون می گوید من هم یک روزی ازش خسته می شوم .می گوید» همه ی زنها از من خسته می شوند. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد » و لبخند می زند.

 وقتی عکس بچه هایش را نشانم می دهد چشمهایش  برق می زند.  شبیه دو تا فرشته ی کوچولو هستند. با  موههای طلایی  نشسته اند کنار دریا و با ماسه ها بازی می کنند. لیون آخر هفته ها آنها را می بیند و بقیه هفته دلتنگشان است. برای همسرش هم دلش تنگ می شود. کنار من دراز می کشد و به او فکر می کند. این را از این که این روزها مدام اسمش را به زبان می آورد می فهمم. می پرسم چه ریختی بود؟ می گوید زیبا! بعد مرا می بوسد و می گوید من دراین یک مورد مرد خوش شانسی هستم.

هفته ی پیش پسرش خبر آورده که مامانش دیشب  گریه می کرده است. وقتی آنا برای بردن بچه ها آمده لیون دستش را گرفته و پرسیده: تو دیشب داشتی گریه می کردی؟ آنا بغض کرده و گفته  من هر شب گریه می کنم و سرش را گذاشته روی شانه ی لیون و گریه کرده . آنا هم دلتنگ لیون است. و من می دانم چرا.

آنا همین روزها بر می گردد. این را نه آنا می داند و نه لیون اما من می دانم. مثل کودکی که  کف زمین آشپزخانه دارد با در قندان بازی می کند و می داند که مادرش سر می رسد و در قندان را ازش خواهد گرفت.  توی عکسها فضولی می کنم و آنا را پیدا می کنم. لیون راست می گوید ، زیباست. بلند  و ظریف است و با آن موههای طلایی به فرشته ها می ماند .چقدر همه شان شبیه هم هستند. چیزی از جنس حسادت توی رگم می دود و احساس بی ریخت بودن می کنم.باید موههایم را طلایی کنم،شاید هم  سیاه پر کلاغی ولی هیچ کدامش را دوست ندارم.

  خودم را دلداری می دهم که اینجوری برای همه بهتر است. سعی می کنم به این فکر کنم که بچه ها اینجوری خوشبخت تر خواهند بود. سعی می کنم به خودم یاد آوری کنم که از اولش هم لیون برای من جدی نبود . به خودم می گویم اگر آدم خوبی باشم خودم باید زودتر  لیون را از خودم برانم و دو دستی هلش بدهم توی بغل همسرش  بعد هم  انگشتم را گاز بگیرم و بگویم آخ و روی خ آخرش تاکید کنم.

آخ… که همین روزها  در قندان را از دستم خواهند گرفت. می دانم که این در قندان از اول هم مال من نبود. می دانم که در قندان برای بازی کردن نیست و جایش جای دیگری است اما من این بازی را دوست داشتم. شاید هم عاشق در قندان شده باشم. شاید هم چون از دستم خواهند گرفت این جوری فکر می کنم. به هرحال هیچ کدام از اینها مانع نمی شود که وقتی از دستم درش آوردند با تمام وجودم زار نزنم، مثل یک کودک ،جوری که انگار آخرین رشته ی بند نافش را بریده اند.