بچه بودم و جنگ بود و پدر که همیشه  یک جای دنیا در ماموریت بود و پیش ما نبود .. مادر صبح زود باید من و برادرم را بیدار می کرد و حاضر میکرد . اول برادرم را مهدکودک میگذاشت و بعد مرا مدرسه و درنهایت خودش سرکار می رفت . بنزین کوپنی بود و سهم هر ماشین 40 لیتر در ماه ….پس عملا ماشین همیشه در پارکینگ پارک بود و بی استفاده …. زمستان بود و ان کوچه های پر برف شیب دارتهران  که من هرروز موقع پایین امدن زمین میخوردم و لباسم گلی میشد …یکروز که زمین خوردم مادر عصبانی شد و سرم دادکشید و یک چیزی مثل لباس تکاندن و زدن …و اینکه چقدر دست و پا چلفتی ام

در ان سرما با ان لپ های سرخ شده از سوز برف گریه ام گرفت

پایین سراشیبی که رسیدیم به جستجوی نگاهی بخشنده ، به صورتش نگاه کردم و دیدم  دارد اشک میریزد .

فهمیده بود  که منهم در ان بحبوهه جنگ و بی ماشینی و سرما و نبود شوهر و تنهایی هزار گرفتاری و کمبود ریز و درشت  ….مقصر نیستم  …. ایستاد و بغلم کرد و اشک هایم را پاک کرد و خندید

خنده ای از میان اشک  و سرما

دوم

همه تهران گاز کشی نبود و باید هردو هفته یکبار چشم میکشیدی که ماشین بوتان گاز بیاید و کپسول های خالی را بدهی و کپسول پر را  بگیری و کارتت را بدهی که مرد علامت بزند که تو گاز گرفته ای و …

 نمی دانم که چه شده بود که کپسول ها خالی شده بود و از ماشین گاز خبری نبود

کلاس پنجم بودم ….یک صبح که پاشدیم تا صبحانه بخوریم و روز را شروع کنیم  که مادر دید کپسول ها خالی است و این یعنی از چایی خبری نیست  و همینطور نهار

گریه اش گرفت

 غصه ام گرفت رفتم و بغلش کردم و  گفتم : *مامان ناراحت نشو …بیا باهم بریم گاز بگیریم  من امروز مدرسه نمیرم *

و این مدرسه نمیرم رو جوری محکم گفتم که ادای مردانه داشت  و شاید همین بود که مادر قبول کرد که مدرسه نروم  و دوتایی  رفتیم ان سر تهران و کپسول های خالی را پر کردیم و……

سوم

سالهاست که از مادر دورم و امشب هرچه کردم  نمیشد یاد انروزگاران نیفتاد   … یاد دوران بچگی و مادر که  یگانه مونس ان روزهای پر از ترس و تنهایی بود

یاد تمام فداکاری ها و مادری هایش …مثل تمام مادران این سرزمین

چهارم

روزگار طوری چرخید که هیچ وقت مادر نشدم تا روزش را درک کنم و حال و هوایش را…اما مثل همه شما منهم بهترین مادر دنیا را داشتم.