خبر غیر منتظره بود و باور نکردنی» هاله سحابی در مراسم تدفین پدرش بر اثر درگیری با نیروهای اطلاعاتی جان سپرد». اول که خواندم فکر کردم که  این یک شوخی بی مزه است. الان بعد از چند ساعت می بینم که صحت دارد..نشسته ام کنار اطاق و انگشت حیرت می گزم. بر ما چه می رود؟ یعنی کشتن آدمها  به همین سادگی است؟

****

توی جلسات کاری یا کارگاه ها ،  اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند توجه بیش ازاندازه به ایمنی و  جان آدمی است. مدرس  قبل از هر چیز در مورد در های خروج اضطراری و اینکه در صورت وقوع هر حادثه ای چگونه باید از ساختمان خارج شد توضیح می دهد. توی هر طبقه ای از هر ساختمان نقشه ی دقیقی نصب شده که راههای خروجی را نشان  می دهد.تمام ساختمان به مرکز آتش نشانی و پلیس وصل است. احتمال وقوع هرکدام از این حوادث بسیار کم است اما دولت با صرف هزینه و وقت برای سلامت و ایمنی شهروندان هزینه می کند. اینجا جان آدمیزاد بها دارد.

****

در سرزمین من، بهای جان آدمی یک لگد  و یک باتوم است، گاهی هم یک گلوله. شهروندان اگر توانستند زنده می مانند و اگر نه  هلاک می شوند، به همین سادگی. در مراسم ختم پدرشان با دسته گل در دست، توی روز روشن سر کوچه با گلوله ای در گلو، در زندان ها با حکم اعدامی که هرگز عادلانه بودنش تایید نمی شود. در سرزمین من مردن  در روز روشن آسان تر از له شدن یک سوسک زیر دم پایی است. اینجا مردن  آسان است.

****

آیا جان ما بهای کمتری دارد؟ که هرگز چنین نیست. چرا باید اینگونه جان ما ارزان به تاراج رود؟ چرا باید هیچ کس بهای اش را نپردازد؟آیا باید بپا خیزیم و جواب خون را با خون بدهیم؟ آیا باید در سکوت از کنار دژخیمان عبور کنیم و مراقب باشیم که زیر چکمه هایشان له نشویم؟  آیا ما از مور کمتریم که جان داریم  و جان شیرین مان چنین بر باد می رود؟ این خونها به چه قیمتی به این آسانی بر زمین می ریزد؟ به قیمت ترس تو؟ به قیمت تبعید  من؟ به قیمت سکوت ما؟ به قیمت نابودی آن سرزمین .. خون بهای این جان های شیرین را کدام سرانجام تلخی خواهد پرداخت؟