رفتگر از گرسنگی بر زمین افتاد

دلقکی خندید

درب های قبرستان را بستند

آخر

جنازه ها را می دزدند

این روزها

کسی با پاشنه ی پوتین

توی شکم آن زن بی حجاب زد

همین دیروز

همان چکمه

پهلوی قاری قران را می درد

امروز

کفتارها تابوت ها را می دزدند

از کنار قبرها ی خالی عبور می کنیم

با بغضی در گلو

جنازه ها

بر جنازه ها اشک می ریزند

وقتی

درهای قبرستان بسته  بود

چکمه ها خیابان را فتح  کردند