توی زندگی تصاویری هست که مانند میخ  توی مغزت فرو می رود و تا دم مرگ رهایت نمی کند. چشمهای ناباور ندا آقا سلطان  در فواره ی خون یکی از آنها بود و این عکس بی گمان یکی دیگر. می دانم که وقت این حرفها نیست. می دانم که  هیچ احمقی به جز من عکس یک جنازه را تحلیل زیبایی شناسانه  نمی کند. اما این تصویر ، این لبخند، این چشمهای نیمه باز، این آرامش رهایم نمی کند. من دیگر به زندگی هم اعتقاد ندارم چه رسد به زندگی پس از مرگ… اما در این عکس درهای بهشت را دیدم. نگاه کنید: دختری در دشتی پر گل شتابان به سمت پدرش می دود. پدر در آستانه ی در صدای قدمهایش را می شنود و رو بر می گرداند و چشمهایش برق می زند.روی زمین زانو می زند  و دستهایش را مثل آن زمان که هاله اش دخترکی بود با دامنی کوتاه و گیسهای بافته از هم می گشاید..دختر از ته دل لبخندی می زند و به سمت  آغوش پدرشادمانه می دود. دیگر هیچ کس آنها را از هم جدا نخواهد کرد. نه از زندان خبری است  و نه از دژخیمان. آنها لبخند می زنند و سبکبارند،  لبخندش را می بینید؟  دارند از دروازه های بهشت وارد می شوند. نه نه ، من به بهشت هم اعتقادی ندارم. اما می دانم که از این جهنم رستده اند، از این رو اسمش را بهشت  می گذارم.