بالاخره فیلم اصغر فرهادی به آخر دنیا هم رسید و در بخش مسابقه ی  فستیوال سیدنی به نمایش در آمد و من موفق به دیدنش شدم. فیلم را تازه دیدم و راستش هنوز وقت نکردم کامل هضمش کنم برای همین این یادداشت شاید کمی سردستی و شتابزده باشد . امیدوارم انهایی که فیلم را دیدند این نوشته  را تکمیل و اصلاح کنند. آنهایی هم که فیلم را ندیدند حتما فیلم را ببیند وگرنه از کفشان خواهد رفت.

اول- من از روی بازی های بی نظیر ، پرداخت هنرمندانه و نفس گیر ، تدوین یک دست و فیلمبرداری فیلم می پرم  برای آنکه منتقد فیلم نیستم. البته حواسم هست که در فیلم همه چیز سر جای خود نشسته و حتی یک پلان اضافه وجود ندارد. حتی موسیقی متنی که در فیلم وجود ندارد هم آن قدر هوشمندانه وجود ندارد که تازه در صحنه ی آخر با آمدن صدا روی تیتراژ نهایی متوجه نبودش می شویم.فیلم به آن درجه از سادگی و روانی رسیده است که نشانه ی نهایت استادی است و از این بابت اصغر فرهادی استاندارد های سینمای ایران را پشت سرگذاشته و دقیقا به همین دلیل است که با مخاطب جهانی ارتباط بر قرار می کند. فیلم یک موقعیت انسانی را تصویر می کند و داستانش را با سادگی و استادانه بیان می کند. اما داستان فیلم چیست؟

داستان فیلم جدایی نادر از سیمین نه در مورد جدایی است و نه در مورد نادر و سیمین است. داستان همه ی فیلم های فرهادی یکی است:تقابل دروغ  و حقیقت.  درباره ی الی هم فیلمی درباره ی دروغ بود. در تمام طول فیلم شخصیت ها به هم دروغ می گویند. راضیه که برای کار آمده در مورد کار کردنش به شوهرش دروغ گفته است. او از نادر می خواهد که دروغ بگوید و نادر می پذیرد. راضیه در پاسخ همسایه در مورد پاره شدن کیسه زباله به دروغ می گوید که سرش در راهروگیج رفته است . سراسر فیلم پر از دروغ های ریزی است که در هم تنیده می شود و در نهایت فاجعه ای به بار می رود. تمام دروغ ها در پایان به ضرر گوینده اش به کار می رود و یا منجر به دروغ های بزرگ و بزرگ تر می شود. تا آنجا که  حتی ترمه هم که تنها کسی است که به دنبال حقیقت ماجرا می گردد و پدرش را تشویق به راستی می کند دست آخر برای حمایت از پدرش نا چار می شود دروغ بگوید.

دوم -در جدایی نادر از سیمین آدمها نمی توانند با هم ارتبا ط برقرار کنند. نادر نمی تواند به زنش بگوید که دوستش دارد و از او بخواهد که بماند. سیمین نمی تواند حس واقعی اش را بیان کند و تنها برای پدر شوهر آلزایمری اش درد و دل می کند. راضیه نمی تواند با شوهرش حرف بزند و در مورد کار کردنش یا تصادف کردنش بگوید.شوهر راضیه در دادگاه می گوید که  مشکلش این است که نمی تواند درست حرف بزند و جوشی می شود. معلم ترمه وقتی شهادتش را پس می گیرد نمی تواند با نادر رودر رو  شود  و حرفش را بزند و ترجیح می دهد فرار کند. پدر نادر هم  از برقراری ارتباط با دیگران ناتوان است و پس از حادثه دیگر همان چند کلمه را نمی تواند حرف بزند و در سکوت فرو می رود. (  جالب این که با همه ی اینها  او تنها کسی است که با گرفتن دست سیمین پیش از ترک خانه محبتش را نشان می دهد و در روز حادثه با نگاهی تلخ به پسرش می خواهد بفهماند که چقدر در اشتباه است  و چقدر آن نگاه تلخ آخرش زیباست) .

 فیلم  پر است از نشانه های ارتباطی که هیچ گاه برقرار نمی شود. مثل زنگ های طولانی گوشی موبایل سیمین در ماشین که هرگز جواب داده نمی شود. در پایان این عدم ارتباط ها وسعت می گیرد و به نفرت می انجامد. مثل نفرت بین طبقات مختلف اجتماع که شوهر راضیه را به فحاشی می کشاند. نفرتی که  از نسلی به نسل دیگر می رسد و در چشمهای دختر راضیه  جای خنده و بازیگوشی را پر می کند . سیمین و نادر هم در پایان از هم واقعا جدا می شوند با این که دیگر حتی دلیلی برای این کار وجود ندارد. پدر نادر مرده است ( آنها هر دو سیاه پوشند) و شاید حتی نادر بتواند با سیمین همراه شود. اما شکاف کوچک میان آنها به دره ای عمیق تبدیل شده است. شکافی که شاید همان روز اول با یک جمله حل می شد. و این تنها چیزی بود که ترمه از پدرش خواست و نادر با آنکه قول داده بود نتوانست به آن پای بند بماند و به دخترش اعتراف کرد که «نمی تواند» همان یک جمله را بگوید.  همان طور که  هیچ دو نفری در این فیلم نتوانستند با هم آن ارتباط ساده و انسانی را برقرار کنند.

هنر فرهادی در این است که این موقعیت انسانی را آن قدر به زیبایی به تصویر کشیده که ما همه ی این آدمها را درک می کنیم و حتی آنها را دوست داریم. چرا که این آدمها با همه ی سردرگمی و لالی شان هنوز با خود رگه هایی از انسانیت را  حمل می کنند. مثل صحنه ای که نادر از شکایتش منصرف می شود و  یا لحظه ای که راضیه حاضر نمی شود روی قران قسم بخورد و گناهش را به جان بخرد و حقیقت را با همه تلخی اش بر می گزیند. فیلم  پر از این نگاه انسانی است  و کرامت آدمی در آن موج می زند، تا جایی که در حقارت محض موقعیت راضیه ما حتی لحظه ای شک نمی کنیم که او پول را دزدیده باشد.فیلم به شدت انسانی است و برای همین هم با انسانها فارغ از مرزهای جغرافیایی ارتباط می سازد . چرا که انسانیت  و حقیقت هر قدر کم رنگ و سخت ، بر دروغ و نفرت می چربد و شکوه آدمی را به رخ می کشد.و  تنها کسی می تواند این را تصویر کند که آن شکوه را در نگاهش داشته باشد، کسی مثل اصغر فرهادی.

 .اخر-امروز روزی بود که بعد از مدتها با سربلندی  نام ایران را شنیدم و به ایرانی بودنم افتخار کردم وقتی در پایان فیلم تماشاچیانی از همه جای دنیا  در سالن سینما ایستادند و دقایقی برای فیلم اصغر فرهادی دست زدند. این نوشته تنها ادای دینی است به ایشان و به همه ی هنرمندان بزرگ سرزمینم ایران .