چشمهایم به جلوخیره است اما چیزی را نمی بینم. انگار به حجم تهی ای نگاه می کنم که تنها با فشار غم پدیدار می شود. می خواهم اینبار اشک را مجال دهم اما اشک هم گویی دیگر خیلی به کار نمی آید، که نمی آید. بعد از کشته شدن هاله و هدی به خودم نهیب زدم که بس است دیگر. دنبال کردن خبرها به چه کارت می آید تو که دستکم بی غیرتی ات را به خودت ثابت کرده ای چرا خودت را آزار می دهی برای چیزهایی که هیچگاه کاری برای آن نکرده ای. کبک شو. سر در برف کن.

خبر اما راهش را پیدا میکند. آن را بیش از یکبار نمی توانم بخوانم. چهارده نفر در باغی خصوصی در خمینی شهر سرور و پایکوبی می کنند که اراذل و اوباش به آنها حمله ور می شوند و شش مرد را ضرب و جرح می کنند و به هشت زن تجاوز. همان یکبار خواندن کافی ست تا صحنه ها و صداها در ذهنم بپیچد. ناله ها و ضجه ها، لیوانهای واژگون روی میزها، جوجه های سیخ کشیده، نگاههای دردمند و چاقوها و قمه های غرق شهوت. آلتهای برآمده از کمبود و جهالت و زنان دریده شده، دریده شده، دریده شده.

چه کرده اند با ما؟ چه را از ما گرفته اند و چه را به ما داده اند؟

خبر اما تمام نمی شود. خبر تازه شروع می شود. «بد حجابی» و «تحریک» را از میان خطوط خبر از زبان حجت الاسلامهای دادستان و امام جمعه شهر باز می شناسم. رئیس پلیس استان اصفهان به «بد حجابی» و » شرب خمر» زنان اشاره می کند. مشاور کمیسیون اجتماعی مجلس متجاوزان را با دشمنان نظام همکاسه می داند. روزنامه ها تنها به خبری کوتاه اکتفا می کنند و خبر و ماجرا تمام می شود. و من می مانم و حجم تهی که با آن نگاه می کنم. احتمالا متجاوزان گرفتار می شوند و مجازات. اما ننگ و اثر واکنش مسولان و مردم برای همیشه چو زخم تجاوز بر زنان قربانی بر پیکر ایران خواهد ماند.

در حجم خالی روبرو روزی را می بینم که زنان و دختران در خانه هایشان مورد آزار و تجاور قرار می گیرند چرا که مشکی گیسوشان یا  سفیدی دست و شانه شان از روزنه پنجره اتاق بر تاریکی بیرون تابیده است.