پنج ساله بودم که یک روز مادرم دستم را گرفت و برد استخر. تا به خودم بجنبم  مربی شنا از مچ دستم گرفت و مثل قورباغه پرتم کرد توی قسمت عمیق، هنوز هم نمی دونم کاری که کرد خوب بود یا بد، به هر حال برای همیشه من را از ترس غرق شدن نجات داد. چون بعد از اینکه چند تا  قلپ آب خوردم  امدم روی سطح آب و فهمیدم که نمی میرم! خلاصه از آن  روز بود که دوستی من با شنا کردن شروع شد. دوستی که تا همین الان هم ادامه دارد و تنها تفریح دایم و سالم زندگی من است.

تابستونها می رفتم استخر امید فردا توی میرداماد. برای خودش دورانی بود.یادم میاد یکی از اون روزها کلر توی استخر  نشت کرد و به درجه سمیت رسید. بچه ها را  با چشمهای سرخ و سرفه کنان از آب بیرون کشیدند و زنگ زدند اورژانس. وقتی گروه امداد  وارد محوطه استخر شدند و آنهمه زن و دختر لخت نیمه مدهوش را دیدند اتفاق عجیبی افتاد، دست و پاهایشان شروع کرد به لرزیدن. پزشک ها و بهیارهای مرد آنقدر هول شده بودند که نمی توانستند  درست کارشان را انجام بدهند. من با همه ی بچگی ام این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم. دختر زیبا و خوش هیکلی  که با بیکینی کنار استخر افتاده بود و امدادگری که دستهایش از شدت شهوت  می لرزید  و آنقدر گیج و هول بود که نمی توانست به او تنفس مصنوعی بدهد و دور خودش می چرخید.مسولین استخر که مثل مرغ این ور آن ور می دویدند، زنهایی با مقنعه که سعی می کردند تن و بدن عریان و روغن مالیده و برنز دخترها را بپوشانند.انگار نه انگار که این دختر ها قبل از این که زن باشند انسانهایی هستند  در وضعیت اورژانس که جانشان در خطر است.آنقدر صحنه رقت آور  و مضحک بود که با همه ی کودکی هنوز در ذهن من ثبت شده است.

من هنوز هم استخر می روم.استخر ما یک استخر قهرمانی بزرگ و تمیز و البته مختلط است. اولها چشمم به دیدن مردها عادت نداشت ، خجالت می کشیدم و هوله های بزرگ به خودم می پیچیدم و تندی می پریدم توی آب. الان اصلا برایم فرقی نمی کند که آنکه کنارم شنا می کند مرد است یا زن. چشمم عادت کرده، نه من کسی را نگاه می کنم  و نه کسی من را، نه کسی مزاحم دیگری می شود و نه کسی سر انگشتش به آن دیگری می خورد… باورش سخت است اما همه  فقط شنا می کنیم. همان کاری که برایش وارد استخر شده ایم.

پی نوشت: وقتی خبر طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاهها را خواندم ، با خودم فکر کردم که وقتی می شود توی استخر با مایو کنار هم شنا کرد، نمی شود سر کلاس درس با هم درس خواند؟  از این همه تفکیک و تحریم جز حریص تر کردن مردم و پایین آمدن آستانه تحریک پذیری و بالا بردن آمار دست درازی و تجاوز چه  حاصل خواهد شد؟ آیا آنها که  آدمها را فقط به شکل آلت تناسلی سرگردانی می بینند که ممکن است  در هم فرو بروند  ، حق دارند برای مردم تصمیم بگیرند؟ اتوبوس های جدا، دانشگاه های جدا، پارک های جدا. پس مردم ما  کجا حرف زدن و معاشرت کردن با جنس مخالف را یاد بگیرند و دنیای هم را بشناسند؟این مردها و زنها چگونه فردا با یک صیغه ی عقد  در کنار هم زندگی خواهند کرد وقتی هیچ گاه کنار هم بودن را نیاموخته اند؟راستی  چطور همین مردم تا چند سال پیش کنار هم درس می خواندند ، استاد مکارم شیرازی دیروز متوجه بیم فسادش  شده اند؟ایا ایران به سمت طالبان شدن می رود؟ ما را به کجا می برند… ما را به کجا می برند.