ظهرهای جمعه توی خانه ی مادر بزرگم چیزی از جنس  معجزه رخ می داد.  معجزه ای از جنس  سفره ی پلاستیکی و گلدار مادر بزرگ  که روی زمین پهن می شد و از این سر تا آن سر مهمانخانه می رفت.برای تماشای این معجزه  آدمهای فامیل دونه به دونه سر و کلشون پیدا می شد. با خبر یا سر زده فرقی نداشت. آقا مهدی کارمند بود و جمشید خان مهندس، خاله بتول نمازش قضا نمی شد و نسرین خانم  چاک سینه های پلاسیده اش بیرون بود ولاک ناخنش پاک نمی شد. با این همه همه  سر یک سفره می نشستند و گل می شنیدند و گل می گفتند، به سبزی خوردن و ماست ناخنک می زدند و  توی سرو کله هم می زدند، می خندید ند و نمکدون را دست به دست می کردند.هیچ وقت غذا برای کسی کم نیامد  و همیشه کسی بود که در را باز کند و یک بشقاب اضافه سر سفره بگذارد و بقیه ای که کمی جا به جا شوند و جا برای تازه وارد باز کنند و با لبخندی گرم به او خوش آمد بگویند.

***

وقتی مادر بزرگ رفت، خانه را کوبیدند و ساختند و توی میهمان خانه  یک میز ناهار خوری بد هیبت دوازده نفری گذاشتند ولی دیگر هیچ کس روزهای جمعه  پشت در سر و کله اش پیدا نشد. آخر سر صندلی نمی شود جا به جا شد  و برای تازه واردها جا باز کرد. وقتی میزی دوازده نفر است نفر سیزدهم اضافه است و جایی برایش نیست. شاید برای همین این فرهنگ هم به اندازه همان سفره ی پلاستیکی مادر بزرگم فراموش شده است. با رفتن مادر بزرگ میهمان خانه از میهمان خالی ماند و تنها تصویری از آن روزها به جا ماند. با این همه این تصویر رویا ی تمام کودکی من باقی ماند. آرزویم شد داشتن خانواده ای بزرگ ، سفره ای بزرگ و از آن مهم تر دلی بزرگ که در را بگشاید و با لبخند بوسه ای بر گونه ی از راه رسیده ای بنشاند.خانواده ای  به وسعت بوسه و لبخند.

***

دیروزکامنت های وبلاگ را نگاه می کردم، دیدم  چیزی نزدیک 1748 صفحه کامنت در این مدت اینجا نوشته شده است. وقتی از جلو تر نگاه کردم ، یاد آن سفره افتادم. پر از میهمان، پر از آشنا، پر از دوست. آدمهایی که با همه ی مرارت ها، سختی های دسترسی به یک سایت فیلتر شده پای این سفره نشسته اند .آدمهایی از همه جای دنیا ، با همه ی اختلاف ها و پیشینه ها ، گفتگو کردند، گاهی حتی حرفشان شد .. یکی از روزش گفته و آن دیگری از دیروزش، آن یکی  مطلبی یا آهنگی که دوست دارد را به اشتراک گذاشته.. یک لحظه نگاه کردم و دیدم این دقیقا همان تصویری است که من در کودکی هایم آرزو داشتم. سفره ی خانه ی مادر بزرگ  اگر چه در واقعیت هرگز اما  در عالم مجاز  دوباره پهن شده بود و من به آرزویم رسیده بودم.

***

مدتی است که این نوشته تعلیق می شود. نوشته ای برای شمایی که با ما بودید و با همه ی بزرگواری تان ، با همه ی سختی ها و کاستی ها و  کم آمد ها  به ما کمک کردید که باشیم، که  ریشه کنیم. به ما دل گرمی داد حضور گرمتان، از شما بسیار آموختیم، بسیار.  حتی آنجا که داد زدید و دشنام گفتید. تنهایی من حتی شبیخون حجم شما را پیش بینی نمی کرد، چه رسد به این حضور نازنین و ناب. مدتهاست که می خواستم این را بنویسم ،اما دستم می لرزید. برای آنکه این حضور ارزشمند تر از آن بود که با کلمه خراب شود. با این همه دلم را به دریا می زنم و می نویسم . برای همه ی آنهایی که اینجا را خواندند، چه در سکوت ، چه آنها که نظری دادند ، چه آنها که از طریق ای میل با ما تماس گرفتند و بخاطر حجم نامه ها  بی پاسخ ماندند. از همه ی شما متشکریم و دوستتان داریم .هر آنچیزی که هستیم  از برکت وجود و نگاه شماست. ما هیچ چیز به جز یک سفره ی پلاستیکی رنگ و رو رفته و گلدار نیستیم. معجزه حضور شما بود. حضورتان سبز.